| |
| جمعه 6 تیر ماه سال 1382 |
| بی تفاوتی نسبت به |
بعد از مطلب "ضرورت همبستگی بلاگرها" ایمیلی برای ایجاد اتحاد فراگیر از ایمان صالحی دریافت کردم. حتما شما هم این ایمیل را گرفتید. من موافقم . همکاری ام را از همین جا اعلام میکنم. شما هم برای پیوستن به این یکی شدن فکر کنید.
سال ۷۶ بود . مردم هنوز رودربایستی داشتند که شعارهای مستقیم بدهند . اولین شعاری که از زبان دانشجو در برابر فشارهای حاکم فریاد شد این بود : "آزادی اندیشه، با ریش و پشم نمیشه" . بر خلاف آنچه همه فکر میکردند ، این اعتراض به چماق بدستان نبود ، شکواییه نسل جوان به عدم توانایی خاتمی در وفای به میثاقی بود که با آنها بسته بود و خیلی زود فراموش کرده بود که چه گفته بود و قرار بود که چه بکند. یادم است که در برابر این شعار فقط به آن بسنده کرد که "توان تحمل مخالف را در خود تقویت کنید" . اما براستی چگونه میتوان در برابر دشمنی که با سلاح نابرابر به میدان آمده است "تمرین تحمل ومساحمه" کرد؟ این از خاتمی ،،، حالا سری به آن سوی میدان بزنیم : فردای آن شب زودتر از همیشه به دفتر روزنامه رفتم ، ضمن آنکه شب تا صبح هم این شعار ذهنم را مشغول کرده بود تا چه درباره اش بنویسم که "نه سیخ بسوزه، نه کباب" !!! وقتی رسیدم اداره دیدم که روی همه خبرگزاری های داخلی و خارجی تلکس شده ... طبق بخشنامه باید قبل از نوشتن مقاله با مشاور فرهنگی مشورت می شد ... دستور این بود که این شعار مسکوت گذاشته شود ،،، گفتم: "فرار از این شعار یعنی هول دادن دانشجو به خارج از نظام ..." گفت: "دانشجو که نبودند، اوباش بودند ..." گفتم : "آنجا بودم که بیشتر از دو هزار نفر این شعار را فریاد زدند ..." گفت : "بنویس ۲۰۰ نفر ..." گفتم : "عکس هاش هست، نمی شه دروغ گفت" گفت: " باقی از نقاط شلوغ عکس دارند ، ما هم از جاهای خلوت، مگه نداریم؟" فهمیدم ایشان هم مثل باقی سرش را کرده زیر برف . مدتی گذشت ،،، توی یکی از میتینگها شنیدم "وای اگر خاتمی حکم جهادم دهد". پیش خودم گفتم: "گروه خون خاتمی به جهاد و این حرفها نمیخوره، اما حرکت داره جدی میشه"؛ ملت داشتند التیماتوم میدادند و آخرین منزلگاهشان را در نظام به کمک میطلبیدند و باز در برابر همه ناجوانمردیها قول همکاری میدادند؛ چون قرار بود "تمرین تساهل" کند. این بار هم خاتمی نخواست قبول کند که این بچه ها خوب به این قطار وارد هستند ، اگر دیر بجنبد، او را هم از قطار پیاده میکنند ،،، چون اساسا نسل جوان امروز به دنبال پیشوا نیست ... هر کدام از این بچه ها به اندازه تمام رهبران داخل و خارج نشین آگاهی داره ... بگذریم، خاتمی به عنوان یک روشنفکر از ابعاد این فاجعه خبر داشت، اما فکر میکرد تا آگاهی های فردی به خواستهای اجتماعی برسه راه زیادی باقی است و قصد داشت از این خلاء زمانی به سود نظام بهره برداری کند ؛ اما یک نکته را فراموش کرده بود که تکنولوژی مسافتها را کم کرده و زمان شکل گیری عقده ها را کوتاه تر ،،، فراموش کرده بود که بچه های نسل اینترنت و ماهواره فقط فیلم سکسی نگاه نمیکنند ،،، نمی خواست قبول کند که تکنولوژی ارتباطی مدرن قرن بیست و بیست و یک طعم دموکراسی و آزادی بیان را هم به جوان محصور شده با "تعلیمات دینی" و "اخلاق" ۱ و ۲ دروس عمومی چشانده است ... القصه، نسیان خاتمی از یکسو و عدم برداشت صحیح جناح مخالف آزادیخواهی و چشم بستن همه ارکان نظام بر واقعیات از سوی دیگر باعث شد تا در جریان خیزش تاریخی ۱۸ تیر، دانشجوی عزادار آزادی فریاد کند که" خامنه ای، پینوشه، اینجا شیلی نمیشه". ضربه این خبر آنچنان بود که حتی رییس من نیز به ناچار آنرا ( با درج ... ) برای چاپ در صفحه دو به حروفچینی فرستاد ،،، آنروز تلاش نکردم که از او بخواهم ابعاد این فاجعه را قلمی کنم. فقط به او گفتم: "این شعار نه اهانت است، نه از سر بچگی، این شعار نشان از نسلی دارد که با آگاهی از خیزشهای آزادی خواهانه دیگر جوامع و با نگاهی عبرت آموز به سرنوشت دیکتاتورهای قرن بیست ساخته و پرداخته شده است" برایش گفتم: "کاش روز اول به جای سانسور با نگاهی مرد مشناسانه یک به یک آنها را بررسی میکردید ،، شاید توان ترمیم نظام از درون پوسیده را در خود می یافتید". کاش مسئولان نظام این شعارها را به دست اهل فن و تحلیلگران بیطرف می سپردند تا راه حلش را جستجو کنند تا این بار کار به مرده باد و زنده باد نمیکشید ،،، این حداقل چیزی است که از "رابطه ملت و دولت" در نظام دموکراتیک آموخته ایم . امروز باید به مسئولان نظام گفت که " خود کرده را تدبیر نیست". *** این چند تا شعار از اون موقع ها ، حالا که ما آنجا نیستیم تا شعارهای جدید را بشنویم ، پس شما بگید که مردم چی میگن؟ ،،، از همه مهمتر چرا میگن ؟؟؟ |
|
| |
| یکشنبه 1 تیر ماه سال 1382 |
| آموختیم امید را، و باز امید |
|
امروز شاید برای بیستمین بار "پیر مرد و دریا" را خواندم . نمی دانم چرا هر بار که این رمان را میخوانم ، باز برایم تازه است و هر بار بیش از پیش با "سانتیاگو" همدرد میشوم . لحظه های جدال با ماهی بزرگ و تاریخی اش، آن لحظه که آن را بدست می آورد و آن لحظه که طعمه کوسه میشود ، جدال و مبارزه و تلاش برای انسان بودن، برای انکه هدفت را به ثمر بنشانی و از آن ناامید نگردی. حتی اگر ماهی ات را کوسه ها دریدند. همینگوی پیر زیبا گفته است که"آدمی شکست میخورد ، اما نابود نمی شود." همدردی من شاید ناشی از زندگی در جامعه یی است که همگان لمسش کرده ایم، همه ما "سانتیاگو" ی پیریم که عمری به درازای تاریخ برای آزادی جنگیده ایم و حداقل بیش از صد سال است که هر از گاهی ماهی آزادی را به چنگ میاوریم و ناباورانه طعمه کوسه های استبداد میشود و باز دل به دریا میزنیم و هر بار تلاش میکنیم با ابتدایی ترین سلاحمان از میراث مبارزاتی مان حراست کنیم: بارها فقر را به جان خریدیم و فساد را در کنارمان لمس کردیم و چریک ساختیم و براحتی کوسه صفتان روشنگرانمان را به جوخه های اعدام سپردند. و اینک باز مبارزه برای آزادیخواهی؛ این روزها برگهای زرین تاریخ ما در حال نگارش است و تفاوتش را هم خوب به خاطر بسپاریم؛ امروز جوان ما به دنبال آن انقلابی که در تعاریف از آن نام برده میشود نیست، که خوب میداند چیزی بهتر از سال ۵۷ نصیبش ن خواهد شد. نسل پر شور و شعور امروز میخواهد که بزرگان و عقلای قومش را از هر گوشه دنیا و از هر زندان و سیاهچال رها سازد و در میهن گردهم آورد و در فضای پرطراوت آزادی بیان برای کودک ناقص ا لخلقه یی که در بهمن ۵۷ به دنیا آوردند ، تصمیم بگیرند؛ زیرا که تلاششان برای جراحی و توقف این غده سرطانی به ثمر نرسیده است.در واقع نسل امروز به انقلاب اسلامی از منظر والدینی می نگرد که گویا برای درمان کودک بیمارشان ناامیدانه از درگاه خدا مرگ میطلبند؛ فراموش نکنیم که نسل امروز هیچگاه به آرمان شهیدان ۵۷ پشت نکرده است ، فقط به این نتیجه رسیده است که برای ترمیم دیوار کج باید آن را فرو ریخت و با همان مصالح -- که استقلال و آزادی است -- آن را دوباره بنا کرد. حافظه تاریخی اش به او آموخته است که قدم پس نگذارد بلکه هر شکست را پیش در آمدی برای پیروزی بخواند. نسل ما از اینکه ماهی پدران و مادرانشان را کوسه زد ناامید نشده است ، بلکه در تلاش است تا راهی بیابد که این بار کوسه ها توان حمله به دستاوردهایش را نداشته باشد و تنها سلاحش را مبارزه آگاهانه و تلاش برای رهائی اندیشه های در بند میداند و میکوشد تا خود را بیش از پیش به این سلاح بیاراید ...
|
|
| |
| جمعه 30 خرداد ماه سال 1382 |
| ضرورت همبستگی و هدفمندی بلاگر ها |
وبلاگ محیطی است که کاربران با هر اندیشه و مسلکی میتوانند از آن جهت ارائه نظرات خود استفاده کنند. در این وادی یکی به سیاست می پردازد، یکی به عشق، یکی ادبیات را محمل پراکنش اندیشه میداند و دیگری هنر را برای تراوشات ذهنی درونش انتخاب میکند؛ یکی خاطره مینویسد و یکی مسائل تئوریک، یکی طنز تلخ میگوید و دیگری نیز خبرنگاری آزاد و مستقل است که اخبار را منعکس میکند . به هر روی هر چه هست ، وبلاگ محیطی برای گردش آزاد اندیشه است : هر چند که گهگاه گروههای فشار الکترونیکی نیز پیامها ی تهدیدشان را روانه میسازند و با اسلحه های دیجیتالی شان اندیشه را سلاخی میکنند -- قبول کنیم که جامعه آزاد به این آفت نیز نیاز دارد ... با این تعریف وبلاگ یکی از ابزارها ی تازه متولد شده جامعه مدرن و دموکراتیک جهانی است که به اندیشه های فردی اجازه بروز و ظهور میدهد، پس همانند دیگر نهادهای جامعه نیاز به روابط درونگروهی و تمرکز نظاممند دارد تا به بالندگی برسد . در جهانی سازی آرا نیاز به هدفمندی داریم و تبلیغ ، نیاز به آن داریم که بدانیم چه میخواهیم بنویسیم و چه نتیجه ای خواهیم گرفت. ،،، نیاز به همبستگی آگاهانه داریم تا همفکرانمان را بشناسیم و بدانیم که نقاط مشترکمان کدام است و افتراقمان در چیست؟ ... میتوانیم در میان دوستان همفکر بیاندیشیم و برای مخالفمان هم اجر قائل شویم که جامعه دموکراتیک محملی است برای بیان آزادانه آنچه در ذهنت میگذرد و اگر منصف باشی محیطی برای بالیدن اندیشه های دیگر ،،، شاید مخالف حرف بهتری بگوید ،،، به هر روی نیاز به هسته های هدفمند داریم و فراموش نکنیم که ارتباط میان هسته های مختلف اتحاد بزرگی را فراهم خواهد آورد ... الغرض در شرایطی که دنیای وبلاگنویسی در تمامی جهان به سوی تمرکز میرود ، از این قافله عقب نمانیم و بکوشیم تا با یافتن همفکران و هسته های همفکر از تفرق اندیشه ها به اتحادی بی مثال برسیم ؛ همان توافقی که در بازداشت دوست عزیزمان سینا مطلبی به آن دست یافتیم .. دوستانمان را بشناسیم و با آنها همدردی کنیم ،،، مخالفمان را نیز ارزیابی کنیم و سعی کنیم تا به کلامش تفکر کنیم. انجمنها ی دوستی بر پا سازیم ... میدانم که این همبستگی مدتهاست که آغاز شده اما فراموش نکنیم که "برای رسیدن به نتیجه مشخص نیاز به هدف گیری از پیش تعیین شده داریم." اگر از عشق مینویسی ، عاشقان دیگر را پیدا کن و اگر شیفته ادبی ، ادبدوستان دیگر را بیاب و اگر دل در گرو سیاست باخته ای ، راه مبارزه اتحاد آگاهانه است ... پاینده باشید دوست داریم تا نظر شما را درباره راهکارهای عملی این اتحاد بدانیم. |
|
| |
| دوشنبه 26 خرداد ماه سال 1382 |
|
|
سال ۵۶ بود ، ۵ ساله بودم. یکروز پدرم با حال آشفته ای آمد خونه. با سر و روی خونی. قوزک پاش هم شکسته بود. با دیدن پدرم وحشت کرده یودم، می خواستم گریه کنم ، اما دیدم مادرم خیلی راحت با این قضیه کنار آمده ؛ انگار که عادت داشت تا پدرم را با اون وضع ببینه. فقط گفت "احمد ! دوباره کجا بودی که این بلا رو سرت آوردند؟" پدرم هم جواب داد "یک مشت گاردی به اسم "دهاتی" توی کرج ریختند سرمون و تا جا داشتیم زدنمون". چند روز بعد پیکان سبز رنگمون را آوردند دم خانه ،، نه شیشه داشت و نه وسایل قیمتی ، توی لاستیکهاش هم سرنیزه کرده بودند. ... سالها بعد پدرم برایم تعریف کرد و خودم هم در خاطرات چند مبارز سیاسی زمان شاه خواندم که اون شب چه اتفاقی افتاده بود ... فعالان و متنفذان گروههای مخالف شاه از چپ و راست ، اسلامی و کمونیست ، افراطی و متعادل ، خلاصه همه در باغ گلزار جمع شده بودند تا با هم بر سر دشمن مشترک -که شاه باشه- با هم به توافق برسند و با موافقت همه یک رهبری مردم پسند !!! برای حرکتهای انقلابی پیدا کنند -- چه انتخابی هم کردند !!! -- که ساواک به اسم "دهاتی های شاهدوست" اون جمع را به خون کشید. چهره خونی و پای شکسته پدرم به عنوان اولین خاطره از "حکومت فشار" در ذهنم ضبط شد . بعد از انقلاب که بزرگتر شده بودم ، کم کم با واژه" موتور سوارها" آشنا شدم. در اواخر دهه ۶۰ بود که برای اولین بار آنها دیدم که جلسه سخنرانی دکتر سروش را به هم ریختند. اون موقع نفهمیدم چرا ؟ چون سنم کمتر بود و سروش هم که از اسلام میگفت و از مولانا شاهد می آورد !!! بچه مسلمون هم که بود ، انقلاب فرهنگی هم که دسته گل اون و دوستانش بود !!! اما "موتور سوارها" آمدند ... ... و اما اولین بار که آنها را با تمام وجود لمس کردم و احساس کردم که غرورم را نشانه رفتند، ۱۱ اسفند ۷۶ بود ؛ میتینگ دفتر تحکیم وحدت روبروی درب اصلی دانشگاه تهران. سخنران داشت خیلی حرفهای دم دستی میزد و خودتون که میدانید از خاتمی دفاع میکرد و ما هم که اون وقتها فکر میکردیم این یکی می خواهد تخم طلا بکنه ، داشتیم گوش میکردیم ،، که یکهو یک نفر بلند شد و سیم میکروفون را قیچی کرد . بعد یک دسته آدمهایی که لباسهای سفیدشون را روی شلوارهای سیاهشون ا نداخته بودند و ریشهای کثیفی هم داشتند ، "حیدر حیدر" کردند و با چاقو و قمه و هر چی که داشتند افتادند به جون مردم دور و بر تریبون ... اونروز اون چند نفر براحتی جمع هزار نفری ما رو به هم زدند ... اون روز گذشت ... زیاد طولانی تعریف نکنم ... از اون به بعد هر جا که چند نفر جمع می شدند تا دو کلام حرف حساب بزنند ، موتور سوارها" ی قدیمی که از اون به بعد به اسم "انصار حزب الله" معروف شده بودند سر میرسیدند ... اما هر دفعه یک تغییراتی میکرد. کم کم "فرار" مردم جای خودش را به "مقاومت" داد ،،، و "مقاومت" هم آرام آرام خصلت "هجومی" به خودش گرفت تا اون شد که ۱۸ تیر ۷۸ شاهد بودیم ... ... و حالا این چند روزه در خبرها میخوانم که سبزی فروش و لبنیاتی و دکه دار را دستگیر کردند ،،، اما نفهمیدم چرا این آدمهای ساده !!! اسپری "گاز اشک آور" و "دستبند" و "اسلحه" و از این حرفها دارند؟ ..البته هم که حتما خبرش را شنیدید که اون بالاها از مردم " حزب الله" و " همیشه در صحنه" !!! خواهش کردند که تکلیف اخلالگران و اوباش ( دانشجوهای معترض) را به نیروهای انتظامی واگذار کنند.
### حالا چند تا گزینه برای فکر و اگر دوست داشتید بزن بزن فکری :
۱- حکومت شاه هم که از اون "دهاتی های شاهدوست" داشت ، نتوانست جلوی خروش مردم ناراضی دوام بیاره ، پس آخوندها چرا بار دیگر همون نسخه را برای مقابله با همون مردم پیچیدند؟
۲- فکر میکنید که " دانشجو معترضی" که خواهان "اصلاحات" بود ، ضربه بیشتری به رژیم زد و روند مبارزه را به خارج از حکومت کشاند ؟ یا " انصار حزب الله" و پشتیبانان آ نها بودند که به جای فرو نشاندن خشم ناراضیان، مردم را جریحتر کردند و امروز میبینیم که این حرکت انقلابی ( نه اصلاحی )به نقطه اوج خودش نزدیک میشه؟
۳- چطور شد که امروز خبر می شنویم که از مردم "همیشه در صحنه" !!! و وفادار خواهش میکنند که در برقراری نظم دخالت نکنند ؟؟!
۴- و بالاخره چی شد که علیرغم خواهش سرکردگان سنتی " انصار" ، هنوز این هسته ها فعال هستند ؟ نکند که آنقدر بانیان دیکتاتوری درایران حمایتهای بیجا از آنان کردند و ثروت مردم به پای اونها ریختند که دیگر پدرخوانده ها هم قادر به کنترل زیرشاخه ها نیستند؟
****منتظر باشیم که همین "انصار" وفادار بانیان را تکفیر کنند و آنها را "ضد انقلاب" بخوانند !!!! ( که البته میخواند ) چند شاخگی جبهه مخالف آزادی خواهی را فراموش نکنیم ... خیلی وقت است که اشتقاق آغاز شده است .
حالا با شماست که نظر بدید ؟؟!! !!!! |
|
| |
| پنجشنبه 22 خرداد ماه سال 1382 |
| آخرین لحظه های خروش (۱۸ - ۲۳ تیر ۱۳۷۸) |
قول بزرگی "توی زندگی دردهایی هست که مثل خوره آدم را می خوره" . تازه میفهمم که چی میگفت -- خوره که دوا نداره ! -- اون هم مثل ما استبدادزده بود... اونهم چه استبدادی ؟ ا ستبداد چکمه و فحش و ناسزا ... اون هم وقتی میدید که "انسانیت" توی قفسه، دردش می گرفت ... وقتی میدید که به اسمِ تمدن "دهن" ها را می دوزند، صداش در میآمد... وقتی هم میدید که"تحجر" چه بلایی سر ما آورده ، شروع می کرد به نالیدن ... وقتی همه اینها جمع شد ، اسمش را گذاشت "خوره" و "بوف کور"ش را با اون شروع کرد. حالا این دفعه ،،، "انسانیت" مثل همیشه تاریخ ما توی قفسه ،،، اما یه تغییرهای کوچیکی کرده ،،، "دهن"ها را به " تحجر" می دوزند و این بار "تمدن" هزار بلا سر ما آورده .-- حالا چه کار کنیم ؟ صدامون در بیاد؟ دردمون بگیره؟ بنالیم؟ خیلی وقته دردمون گرفته ولی وقتی نمیذارن فریاد بزنیم ، صدای موزیکمون گوش فلک را پاره میکنه ... دیگه از موسیقی سنتی خبری نیست که بشینیم و پا به پاش گریه کنیم؛ چون دلمون داره گریه میکنه،، میگیم بسه بذار صورتمون بخنده،،، بذار پارتی بریم ،، میگیم "بزن بر طبل بی عاری" . اما به همین سادگیها هم نیست که میبینیم .اینطوری نیست که زندگی نسل جوان ما شده باشه پارتی، مد لباس ، ماشین بازی شهرک و شب جمعه گردی "آپادانا". هی نگیم که جوانهای ما خودشون را باختند. نگیم که فساد از سر و روی اونها بالا میره ،،،نگیم یکی لات شده ، یکی رپ... به خدا قسم من به دختری که گوشه موهاش رو بیرون میندازه و با مانتو یک وجبی میره تو خیابون افتخار میکنم . چون موقعی که شاهزاده ها از یکطرف و توپ و تفنگدارهای "شورای مقاومت" هم از طرف دیگه داشتند از اروپا و امریکا بیانیه می دادند ... یادمه که خواهرم و هزاران دختر مثل اون موهاشون رو بیرون میذاشتن و "پهلوی " را بالا و پائین می رفتند و جلوی هزار تا کمیته و شهربانی می ایستادند و حقشون را می گرفتند. "نافرمانی مدنی" حرف جدیدی نیست،،، خیلی قبل از دوم خرداد ، پسر بچه های ۱۵ٍُ و ۱۶ ساله ما به قول خودشون "بسیجی کشون" راه انداخته بودند ... بعدش ما می آمدیم و می گفتیم که سر هر کوچه یک مشت لات و اوباش وایستادن و مزاحم ناموس مردم میشن ... هیچ وقت از خودمون نپرسیدیم که چرا این طوری شد ؟ چرا سرکش شدند ؟ چرا وا مونده از همه دنیا در خودشون فرورفتند؟ آره !! درد را اونها کشیدند و جاده رو صاف کردند که من دانشجو بیام و باد تو غبغب بندازم و بگم که "دوم خرداد" محصول اندیشه پویای منه !!!! یادمه ۲۱ تیر ۱۳۷۸ ، چند روزی بود که در دانشگاه تهران تحصن کرده بودیم ،"تا به خونبهای دوستان شهیدمان در کوی دانشگاه حکومت را راضی کنیم تا به خواسته های ملت احترام بگذارد" . اون شب ساعت ۷ همه پشت ما را خالی کردند ،،،دیگه از حمایتهای جبهه مشارکت خبری نبود،،،تنها چهره های ملی مذهبی و نویسنده های مردمی و چند تا صدا از خارج از کشور بودند که دلگرممان میکردند. "خاتمی" پیغام داده بود که تحصن را بشکنید ... هنوز صدای بلندگوی سیار دفتر تحکیم که توی دانشگاه (محاصره شده) تهران میگشت و این خبر را پخش می کرد و پشت هم تکرار می کرد که "مقاومت در تبریز هم شکسته شد و آنها هم به خون کشیده شدند" ، تو گوشم صدا می کنه . یادمه آنقدر بین ما و مردم حائل شده بودند که دیگه نه صدای "ملت به ما ملحق شوید" ما به اونها می رسید و نه "دانشجو حمایتت می کنیم" مردم را می شنیدیم. بچه ها پخش و پلا شده بودند،، هیچ کس از دوستانش خبر نداشت،،، هر کس گوشه ا ی مشغول دفاع از دانشگاه بود ،،، بچه های دانشکده پزشکی ، توی دانشکده ادبیات و مسجد دانشگاه مشغول مداوای زخمی ها بودند ،،، هیچ امکاناتی نبود ،، خبر آمده بود که چند تا آمبولانسی که بچه ها را برده بودند ، یکراست رفته بودند "بیمارستان شهربانی" ،،، پشت سرهم بچه ها را رو دست می آوردند ،،، جهنمی شده بود ،،، بیشتر درگیری ها جلوی "درب پنجاه تومانی" بود،،، " انصار حزب الله " پنج دفعه نرده های درب را کندند که بیاند تو ، ولی بچه ها درب را سرِجاش گذاشتند،،، دیگه هیچ راهی نمانده بود.. گارد ضدشورش از یکطرف با گاز اشک آور و تیر پلاستیکی و واقعی بچه ها رو خونین و مالین کرده بودند و "انصار حزب الله" و لباس شخصی های مسلح هم از طرفِ دیگر تلاش می کردند که وارد دانشگاه بشند . از بالای درب پنجاه تومانی نظاره گر این جهنم بودم ،، اول مردم را زدند و پراکنده کردند و بعد شروع کردند به شکستن شیشه ها و غارت مغازه ها و بانکها تا فردا بندازند گردن مردم ،،، و بعد آمدند سراغ داخل دانشگاه ... حالا فقط گاز اشک آور نبود ،، چون علاوه بر اشک، گاه گاه بچه ها دچار مشکلات تنفسی و گاه فلج های موضعی می شدند ،،، هوا داشت تاریک میشد... جلوی دانشگاه آتش بزرگی فراهم کردیم که اثر این گازها کم بشه.. و فقط ناامیدانه شاهد شکستن مقاومت بودیم که یکهو یک دسته ۲۰ نفری از همون بچه هایی که ما با چهار تا واژه ای که یاد گرفته بودیم ، "لمپن " صداشون میزدیم ، سر رسیدند ... و آنچنان با پلیس و لباس شخصی ها درگیر شدند که ما از اون بالا فکر میکردیم داریم فیلم "اکشن" میبینم ،،،... آمدند و با چوب و چاقو و هر چی که داشتند ، بین ما و مهاجمین به دانشگاه حائل شدند . یکی از اونها رو به ما فریاد میزد " به ناموس زهرا ، اگر بذارم این بی ناموس ها دستشون به شما برسه..." یکی دیگه میگفت " ما را که راه نمیدین بیاییم تو ،پس ما همین جا کارمون را میکنیم،،،" < آخه برای ورود به دانشگاه کارت دانشجویی میخواستند ! ؟ ! ؟ > اونی هم که از باقی جوانتر بود داد میزد "به ولای علی منتظر بودیم یکی شروع کنه، حالا تا آخرش میریم. " صحنه ها جلوی چشممه ، هر کدام یک تکه چوب آتش زده بودند و انگار که دارند بیس بال بازی میکنند ، دنبال قوطی های گاز میدویدند و آنها را به طرف گاردی ها برمیگردادند ،،، هر چند که مقاومت آنها هم زیاد طولی نکشید، اما دین خودشان را ادا کرده بودند. بعد از اون رو یادم نمیاد ،، چشمم رو که باز کردم ، دیدم توی مسجد دانشگاهم و زن دوستم دستم رو گرفته و داره گریه میکنه . نمیدونم توی اون ولبشو ، من رو کجا پیدا کرده بود؟ ،،، ساعت نزدیکها ی ۱۱ شب بود ،،، هنوز دانشگاه در محاصره بود و خبردار شده بودیم که از چند نقطه وارد دانشگاه شده اند ،،، تعدادی از بچه ها گفتند که بریم درب شمالی ،،، وقتی رسیدیم اونجا دیدیم که همون بچه هایی که قسم خورده بودند که کار را تمام کنند ، از بوفه دانشگاه هرچی شیشه نوشابه بود را خالی کرده بودند و با بنزین ماشینهای داخل دانشگاه ، جلوی بچه های زخمی راه میرفتند و اونها از جهنم بازار اونجا رد میکردند، و پشت هم خطاب به مهاجمین فریاد میزدند که "به قمر بنی هاشم اگر بیایید جلو ، هم خودم رو می سوزونم ، هم شما ها رو" ! وقتی خودمون را رسوندیم به اونور معرکه ، جلوی پارک لاله، با دیدن " مصطفی تاجزاده" بین مردم خوشحال شدیم ،،، اما آمده بود که فقط بگه "خواهش میکنم جونتون تا بردارید و فرار کنید " !!!!!؟؟؟؟ بعد ها همون بچه های مخلص و با صفا و صمیمی میدان انقلاب رو که ما حتی جواب سلامشون را نمیدادیم رو توی راهرو های دادگاه انقلاب می دیدم که بی پشت و پناه سینه هاشون رو جلو داده بودند و با خیال راحت برای "تعزیر" می رفتند ؛ چون میدانستند که هیچ کس نه بیانیه ا ی برایشون خواهد داد و نه طومار و امضایی برایشون جمع می شه. ! ؟ ! ؟ بیاییم حالا که همه از الان به ا ستقبال ۱۸ تیر رفتند ، امسال فقط از دانشجو نگیم ، همه با هم خروشیدیم و آنها شاید قبل از ما ،،، فراموش نکنیم که " نافرمانی مدنی " (عملی ) از دهه ۶۰ با حرکتهای خودجوش همه اقشار شروع شده بود ، نه امروز با تئوری و راهکارهای سفارشی ،،، امسال از همه بگوییم ،،، ریشه ها را بررسی کنیم. شما هم بگید که چی کار کنیم ؟؟،،، ۱۸ تیر نزدیک است ... این فقط یک نظر و یک پیشنهاد بود ... تا شما چی بگید و چی بنویسید ... |
|
| |
| شنبه 17 خرداد ماه سال 1382 |
| بالاخره حق با کیه ؟؟ |
سلام دوباره به همه دوستان ر استش را بخواهید ،،،، بگذریم حالا که آمدیم اینجا . حدالامکان اسباب کشی کردم و همه را آوردم اینجا،،، دوستانی هم که لطف کردند و لینک من را گذاشته بودند ، لطف کنند آدرس را عوض کنند،،، این مطلب هم جدیده ، فعلا بخوانید و نظر بدید تا بعد باز هم با هم گپ میزنیم. --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- ---
امروز "آلیس" مرد . "ربکا" پشت پنجره نشسته و بیرون را نگاه میکنه. "نیکول"دعوتم کرد که برم کلیسا. "رابرت" ازم میپرسه به Easter اعتقاد داری؟ --- --- --- --- --- --- --- --- -- نوه آلیس همکلاسیمه - یه دختر سیاه و بانمک - ازم میپرسه " خدا ی تو سیاهه یا سفیده؟" میگم "نمیدونم" ... میگه " خدا را نمیدونم ولی فرشته ها سیاهن . مگه نه اینکه سیاه رنگ کامله" . برای همین بالای سر مادربزرگش دو تا "فرشته نگهبان" گذاشته که هر دو سیاه و با بامزه اند . -- "نیکول" - یک دختر سفید پوسته - میگه "بیا کلیسا دوستهای جدید پیدا کن" ... میگم "مسلمونم " میگه "ما به همه خوش آمد میگیم " ... عکس عیسی را نشونم میده . فرشته های نگهبانش سفیدند -- چشم عیسی سبزه. -- "رابرت" ۸۰ ساله س . هر روز با هم می شنیم و درد دل میکنیم. میگم "نمیدونم Easter چیه" میگه "همون روزیه که عیسی را بردند بالا ی تپه ،،، همون روزیه که قبرش را باز کردند ، دیدند که رفته..." میگم "ما تو قرآنمون اینها را داریم" میگه "چقدر خوب ! شما هم مثل ما فکر میکنید.." -- "ربکا" میگه من آماده ام که برم،،، عیسی منتظره ،،، کار بدی نکردم که بترسم،،،کاتولیک معتقدم .... --- --- --- --- --- --- --- --- -- اون قدیمها پدربزرگ پدری ام خانه ما نمیآمد. میگفت "شما همسایه مسیحی" دارید. تازه بابات هم کمونیسته" بابام میگفت "ولی زنم نماز میخونه" بابابزرگم میگفت " خونه ات احتیاط داره" -- یک همسایه داشتیم، هر روز با بچه ها ی همسن من دعوا میکرد که جلوی خونه من بازی نکنید،، اما به بعضی از ما چیزی نمیگفت،،، بعدا فهمیدم که ما مسلمون بودیم و باقی بچه ها ی خیابون علایی و هدایت یا مسیحی بودند یا هندی سیک... -- مادر "هنریک" میگفت "باید از این محل بریم، از این به بعد هر چی تقصیره ، گردنِ "آنیتا" می افته" -- یک "حاج اسمال آقا" داشتیم. توی مسجد محل یه کاره ا ی بود. قصاب محل هم بود. خانواده ش به فضولی معروف بودند. واضعِ تئوری " تهاجم فرهنگی ارامنه به میدان دروازه شمیران" بود... --- --- --- --- --- --- --- --- -- خانه ما معروف به "خانه گبرها" بود. از مسلمون های محل کمتر کسی با ما رفت و آمد میکرد. چون توی خانه ما کسانی رفت و آمد میکردند که یا " مانیفست" میخوندند یا قسم جلاله شون "روح القدس" بود ... -- پدرم همیشه میگفت" با سنت مردم نجنگ، با عقیده شون کاری نداشته باش" میگفت "هر آدمی با هر اندیشه ا ی حق تفکر ، حق بیان ، حق حیات داره" میگفت "مهم نیست که آدمها چه جوری فکر میکنند ، مهم اینه که تو چه جوری آنها را دوست داری" همیشه میگفت "از اینکه دیگران مخالف تو حرف میزنند ، نترس ، مطمئن باش که هر کدام که انسانی تر فکر کنه راهش را به دلها باز میکنه ..." میگفت "بعضی وقتها جلوی اندیشه مخالفمان دیوار میکشیم ،،، میبینم کافی نیست، دیوار را بلندتر میکنیم ،،، بعد میبینم که این سمبه پر زورتر از این حرفهاست،،، اون موقع دیوار را خراب میکنیم، دورش "خط قرمز" میکشیم. -- بعضی ها هم ادا ی روشنفکر ها را در میارن و باهاشون رفت و آمد میکنند ولی بعدش دستاشون رو ، ظرف و بشقابهاشون رو ، استکان چای شون رو آب میکشن ،،، تازه اگر ظرف پلاستیکی باشه که میندازن دور ... بعدش به دیگران میگن میخواستیم مسلمونشون کنیم ؟ !!! -- -- حالا چرا اینجا همه با من خوبن و دعوتم میکنند به کلیسا و از خدای بخشنده میگن ؟ ولی ما توی مملکتمون دستهامون را آب میکشیم که مبادا غبار تنشون ما را از بهشت دور کنه؟ تقصیر ما ست یا اونها ؟؟؟ |
|
| |
| شنبه 17 خرداد ماه سال 1382 |
| لوگوی «روزنگار غریبانه پدر و پسر» |
دوستان و یاران همیشگی لطفا اگر این لوگو را در وبلاگهای زیباتون معرفی کردید، حتما لطف کنید به من اطلاع بدهید تا به نوعی لطف شما عزیزان را جبران کنم. این هم آدرس html لوگوی «روزنگار غریبانه پدر و پسر»
فقط کافیست که آدرس را کپی کنید و در قالب paste کنید.
="روز نگار غریبانه پدر و پسر" target="_blank" href=" http://pouian.blogsky.com "> "> http://img.villagephotos.com/p/2003-11/485525/logo.jpg " border="2" width="115" height="40">
این چند خط هم یک نوشته قدیمی ه. تقدیم به شما
همراه با صدایی مرموز از روز آغازین ، زمزمه کردیم که "میتوانیم ". " توانستن" واژه ای بود و زندگیمان واژه ای دیگر ... تا آ ن زمان که "توانستیم" ، و اینک بعد از سالها ،،، چه بیهوده دل بر آ ن سپرده بودیم ،،، که سوار افسانه ای مان خواهد آمد و با او به صبح سلام خواهیم کرد ... نمیدانم همان بود که قدش از امام زمان هم بلندتر بود؟ !! و آن کسی بود که قرار داشتیم تا با هم کف کفشهای خونی کشتارگاه را پاک کنیم ؟ !! نکند همان بود که ما را برگاری نشاند و دور میدان گرداند ؟... باز زندگی میکنیم برای توانستنی دیگر ،،،انتظار را خط پایانی خواهیم گذاشت و اما این بار به "شعور" ،نه به "شور" ... حتم دارم باز میتوانییم |
|
| |
| شنبه 17 خرداد ماه سال 1382 |
| روزگار غریبی ست نازنین |
امروز همش ذهنم مشغول بود و وقتی آمدم خانه، نشستم و هر چی بود ریختم بیرون که با شما درد دل کنم، ولی موقعی که خواستم بذارمش توی وبلاگ ،یک ایمیل آمد که نظرم عوض شد. اون مطلب آماده است ،شاید یک روز دیگه گذاشتمش توی وبلاگ. اما چی شد ؟ یک بخش از آ ن ایمیلی که از آقای منوچهر بهروزیان ، مترجم توانا ، گرفتم را میارم : "سالهای سال پیش، هنگامیکه بحکم اجبار تهران را ترک کردم میدانستم که شاید برای همیشه از بسیاری از دوستان نازنینم از جمله پدر شما که تقریباً هر روزمان با هم میگذشت دور خواهم شد و شاید هم بی خبر. همینطور هم شد. اکنون سالهاست که از پدر شما که در واقع صمیمی ترین دوست من بود بیخبرم. البته همانطوریکه شما هم اشاره کرده بودید قسمتی از این بیخبری را باید از برکات وجود انقلاب شکوهمند!!! خودمان بدانیم چرا که بسیاری از مردم از جمله من و شما را آواره دیار غربت نمود." یادمه این جمله را در ایمیلی از دکتر علیرضا نوری زاده هم دیدم ،،، یک دفعه هم وقتی از طرف پدرم برای آقای هادی خرسندی ، طنزنویس معروف ، قطعه ا ی از شعر پدرم را که به یاد ایامِ قدیم بود ، ایمیل کردم ، او هم در جواب تقریبا همین را برایم پاسخ داد ،،، چند هفته پیش هم با ا ستاد "عباس پهلوان" مدبر نشریه "عصر امروز" در لس آنجلس صحبت میکردم ، می گفت که "توی این سال ها چقدر دنبال احمد گشتم، توی فرانسه، بعدش توی آمریکا ،، آخرش گفتم شاید مرده ،،، دوستهای قدیمی یکهو همه از هم پاشیدیم." آقای بهروزیان د ر ادامه نوشته:"پویان جان آیا واقعا پدرتان شکسته و پیر شده است؟ او که سناً جوان است و لاجرم میبایست سر حال باشد و قبراق! منظورت از انزوا و گوشه گیری او چیست؟ او همیشه در بین دوستان به شاد بودن، شلوغ بودن و شنگول بودن معروف بود. چه اش شده است؟" حالا یادِ خودم افتادم ، روزی که از ایران زدم بیرون ، دوستان خوبی داشتم ، "بهتر از برگ درخت". همیشه دور هم جمع بودیم و ما هم مثل نسل قدیمیمون دوست داشتیم که شعر بخونیم ،،، گهگاه هم به مرحوم "سیروس طاهباز " سر بزنیم ،،، گاهی اوقات هم به بهانه شبهای شعر و مناسبتها از بزرگان استفاده کنیم ،،، گاه گاه هم سری به " گلابدره" میزدیم و توی تنها فضایی که اون روزها رنگ بسیجی به خودش ندیده بود ، مینشستیم و درد دل می کردیم ،،، چهار تا حرف حسابی میشنیدیم ،،، ۵ شنبه های " گلابدره" شده بود پاتوق ما دوستان، تا اینکه شد دوم خرداد. گفتیم که حالا وقتشه که از پیله تنهایی " گلابدره" بیاییم بیرون و بزنیم تو خیابونها و سرود هامون رو روانه خلقها کنیم؛ یکی از دوستان همیشه میگفت "به سلامتی اون روزی که در میادین شهر آزادی را فریاد کنیم" ،،، یکی دیگه از بچه ها میگفت که " بسه این قدر نشستیم و هی دونسته هامون رو به رخ همدیگه کشیدیم ، حالا که داره آزادی میاد ، بیایید اولین کسانی باشیم که به اون سلام میکنیم" . فکر نمی کردم سلام اون روز این قدر خداحافظی ام رو سخت کُنه ... از آنجایی که هر سلام، یک علیک داره ،، هی جمعِ ما بزرگتر شد ،،، تازه فهمیدیم که ما تنها نبودیم که لای شیارهای گلابدره مینشستیم و درد بی کسی رو تقسیم میکردیم ،،، انگار توی هر شیار یک اکیپ همدرد بوده و ما خبر نداشتیم. اون سالها گذشت که هی توی خیابانها راه رفتیم و به یاد عظمتِ باستانی مون دستها را گره کردیم و پاکوبان "ای ایران" زمزمه کردیم ،،، و به خود بالیدیم که این بار با "گفتمان مدنی" میخواهیم آزادی رو بسازیم ،،، اما هر جا رفتیم ، با "گفتمان زدنی" پاسخ شنیدیم ،،، "گل" دادیم و "گلوله" پس گرفتیم. اما نکته جالب این بود که این برای اولین بار توی مملکتمون انصاف رو برقرار کرده بودند ، چون تنها موردی بود که آدمها را بر اساس استعداد پاداش میدادند "هر چی با استعدادتر ، آزار بیشتر" . خلاصه هر کی به نوعی درد کشید ،،، هر کی نوشت با چماق طرف شد،،، هر کی هم که حرف زد ، دهنش را پر از سرب کردند ،،، یک روز برای اوباشی !! مثل ما راه زندان رو پشنهاد کردند ،،، یک هم برای اراذلی !!! مثل ما اونور مرزها را سفارش دادند،،، الغرض !! روز های غربت خیلی سخت است ،، دوری از آن چیزهایی که بهشون تعلق داری ،،، برای باغچه ای که زحمت کشیدی تا گل بده ،،، برای کتابخانه ای که هر کتابی رو که توش میذاشتی همون لذتی رو ایجاد میکرد که بعضی ها از اضافه شدن یک صفر به حساب بانکی شون بهشون دست میده... امروز یکهو دلم گرفت که نکنه سالها بگذره و یکی برام ایمیل بزنِه و بگه که چه جوری دروغ بازی و دغل کاری بد خواهان و تاریک نشینان جمع ما دوستان را از هم پاشید،،، نکنه یک روز مثل پدرم، آنقدر درد بیکاری بکشم که خرد بشم ، نکنه یک روز انقدر تحقیرم کنند که چرا این جوری فکر میکردم ،،، نکنه یک روز بیاد که مثل اون بگم دارم "تمرین مرگ" میکنم ،،، باید مواظب باشم ،، چون برای اون هم همینطوری شروع شد ، اول "قلم" را ازش گرفتند ،،، اما امروز خدا برکت بده به "کی برد" |
|
| |
| شنبه 17 خرداد ماه سال 1382 |
| اینم از نگرانی امروز |
هی میخوام که بهش فکر نکنم، نمیشه ... اول با FOX شروع شد، بعدش CNN ، دیگه وقتی رسید به MSNBC مطمئن شدم که داره یه خبرهایی میشه . از خبرهای دیگه هم که بوی خوبی به مشام نمیرسه ، همه دنبالِ چاره اند که بشینند و دور یک میز و گل بگن و گل بشنوند ،،، جدی،،، چه طوری رو شون میشه ؟ بعد از اون همه سال که داد مبارزه با آمریکا را می زدند و به خاطرش این همه هزینه از جیب مردم رفت ، تاسیساتمان از بین رفت ، نفت و آ برومون با هم دیگه رفت ... حالا همون آدم ها چطوری میتونند بگن که "هر کسی قبول داره که آمریکا قدرتمند است" ، توی قدرت آمریکا شک نمیکنم ، ولی تو صداقت تو شک دارم. آخه تا جایی که یادم هست"آمریکا هیچ غلطی نمی توانست بکند" پس حالا چی شده که تا " یارو چوپ برداشته ، گربه دزده حساب کارِ خودش را کرده"؟ حالا شما فکر می کنید که این چرخش را باید منطقی دانست و گفت که "نرمش همراه با ذکاوت اصل بی انکار دنیای سیاست است" ؟ من میگم که این چاپلوسی است ، دغل بازی است ... بازی با خون هزاران جوانی است که به نام " مرگ بر آمریکا" جوانی خودشان را باختند ،،، نمیگم که رابطه با آمریکا بده، اتفاقا هر چی ما میکشیم نتیجه همون بی سیاستی هایی است که چهار تا بچه محصل بی کفایت سرمون آوردند. اما باز هم گلی به جمال بعضی ها که آمدند و گفتند که اشتباه کردیم . من با نفس مذاکره مخالف نیستم ولی آیا نمایندگان واقعی مردم پشت میز مذاکره هستند؟ و آیا به شعارها و آرمانها ی ملت پایبند هستند؟ ... آیا این نماینده ها دوباره ثروت و حرمت ما را فدای اخوان المسلمین و چهار تا عرب ضد ایرانی نمی کنند؟ ... نمیدونم که اون خانواده هایی که دو جین دو جین بچه هاشون را فرستادند جبهه میتونند معنای این سیاست را بفهمند یا قبول کردند که گول خوردند و چاره یی ندارند؟ من خیلی نگرانم که نکند همون جوری که آمریکا با مجاهدین کنار آمد، این بار براحتی پا روی تمام زحمات بچه های خوشفکر دانشجو بذاره و به بهای چهار تا تضمین برای صلح و چند تا بچه ترسونی که اگه ال نکنی ، من بل میکنم، به بعضی ها مشروعیت بده و همه تلاشهای این چند سال را هم خراب کنه... اما خدا کنه جنگ هم نشه !!! |
|
| |
| شنبه 17 خرداد ماه سال 1382 |
| اگر دردم یکی بودی .... |
همه یاد شون هست که توی امامزاده صالح تجریش یک درخت قدیمی و کهنسال بود که میگفتند ۱۰۰۰ سال عمر داره ،اما من میگم که خیلی قدیمی تر بود. قبل از بریدن این درختک کهنسال تصمیم گرفتم که درباره این درخت بیشتر بدونم، آخه یادمه مادر بزرگم که با ما زندگی میکرد و از دردر وماتیسم دیگه نمی توست راه بره ، همیشه به ما میگفت: "مامان جون ، هر موقع ر فتی امامزاده صالح نیم کیلو گندم بخر ، ببر زیر درخت بده کفتر ها" ... مادر مامانم هم میگفت که "یک گربه تو درخت امامزاده زندگی میکنه که اگر بهش گوشت بدی، هر چی از خدا بخواهی بهت میده..." ... یادمه خواهرم یک دوست داشت همیشه میرفت اونجا نمک نذز میکرد ، بعد ش هم همیشه میرفت زیر درخت ، سمت شرق درخت با کیسه نایلون نون و پنیر های نذری که اونجا میگرفت دخیل می بست -- بعد ها یک پرنده کوچک برام خبر آورد که که با اون دخیل ها دنبال شوهر می گشته ... ...یک دوستی هم داشتم به نام "مهدی" ، شبها ی احیا می آمد دنبالم و با زور من را می برد امامزاده صالح و با این که آدم مذهبی هم نبودم ،مجبورم میکرد که زیر درخت تا صبح کنارش بشینم و اون قرآن سرش بگیره.-- البته شنیدم جدیدا از این کار ها نمی کنه ... برای همین این درخت برام خیلی جالب شده بود و دوست داشتم همه چیز را درباره ش بدونم. یک روز آقای دکتر عسکری خانقاه،استاد ممتاز مردم شناسی دانشگاه تهران ، از من خواست که یک یادداشت مردمشاسانه بنویسم و زود براش ببرم ، من هم که هیچی به ذهنم نمیرسید ،چند کلمه در این مورد نوشتم و شد خمیر مایه یک پایان نامه کت و کلفت و پر دردسر فوق لیسانس. حالا در فرصت دیگری ازیافته ها ی آن تحقیق بیشتر می نویسم. موقع نوشتن پایان نامه کارم شده بود اینکه روز ها ، مخصوصأ ۳ شنبه ها ، برم یک گوشه تو حیاطِ ا مامزاده بنشینم و به مردم نگاه کنم و گهگاه هم سرِ حرف را با مردم باز کنم. یک روز رفتم پیش متولی امامزاده که با ریش سفید و کوتاه و یقه آخوندی -- خیلی هم میخواست خودش را تمیز نشان بده، وسط حرفهاش هم چند تا اصطلاح علمی مینداخت که اصلا به موضوع ربطی نداشت -- میگفت که "اینها همه خرافات است ، ما میخواهیم خرافات را از بین میبریم ، برای همین با یک ا قدامِ انقلابی دیگه نمذاریم کسی شمع روشن کنه "، در ادامه هم یک نظر کاملا علمی !!! در مورد درخت داد که " این درخت پیر است و موریانه گذاشته، برای همین داریم موافقت میراث فرهنگی را میگیریم که ببریمش" . حالا من باید براش توضیح میدادم که این درخت چقدر قدیمی است : براش گفتم که اگر این درخت هر جا ی دنیا بود ، کلی نایلون و مواد شیمیایی به اون تزریق میکردند تا از فسادش جلوگیری کنند. تازه این درخت به میراث جهانی تعلق داره ، فقط برای ایران که نیست" که یکهو آقای متولی گفت " آقا ببین اینجا امامزاده ست، بتکده که نیست". میدانستم باقی را چی می خواد بگه، من هم که عصبانی شده بودم ، گفتم که "شما با خرافات مشکل ندارید ، شما با مردم مشکل دارید، با باور مردم مشکل دارید و گرنه شمع چه ایرادی داره ،،،، تنه خشک این درخت که چه آسیبی به شما میرسونه،،،، فقط مگر اینکه توجه به این درخت مردم و یاد پیشینه شون بندازه ، یاد این بندازه که و قفِ درخت را زرتشتی ها باب کردند نه مسلمون ها" ... میدانید که چی شد ؟ از فردا دستور آمد که تو امامزاده راهم ندن . من هم چون باید عکس و فیلم از زمین تحقیق درست میکردم ، یک روز رفتم پشت بامِ قهوه خانه تکیه بزرگ تجریش و از اون بالا با کمک دوستم ، افشین ، فیلم و عکس گرفتیم ، حالا بماند که کارِ ما به نیروی انتظامی کشید که شما دارید جاسوسی میکنید . این از میدان تحقیق... حالامیخواستم گزارش کار را بنویسم که چی کار کردم و چه نتجه ای گرفتیم: راستش را بخواهید نمیشه از درخت گفت و از تقدس "مانایی" آ ن نگفت، منطقی نیست از "داروینیسم" نگفت ، نمیشه که از بهشت و درختهاش نگفت و این که چرا توی بهشت تنها حیوان بد که وجود داره و میتونه بره بالای درخت "مار" ه، ...خوب باید میگفتیم که این ته نشست ذهنی که هی داریم توی این نوشته میگیم ، از زمانی رسوخ کرده که انسان ابتدایی توی جنگل زندگی میکرد . ولی نمی شد، مثلِ تمام خط قرمز های دیگه ، این هم ممنوع بود؛ میگفتند که لطف کنید با بابا آدم و ننه حوا شوخی نکنید ... آنهایی هم که دید علمی داشتند، میگفتند که " حق با توست ولی خودت که بهتر میدونی " بالاخره بعد از تمام همه این مسایل پایان نامه ۴۰۰ صفحه ای تبدیل شد به ۱۲۰ صفحه. اما تونستم از استادم این اجازه را بگیریم که فقط موادِ را بدونِ تحلیل توی بخش آخر بیارم تا خواننده خودش تصمیم بگیره. از همه جالبتر روز دفاع از پایان نامه: رییس دانشگاه که اون هم ریش کوتاه و یقه آخوندی داشت و دست بر قضا از اعضای هییت مؤتلفه هم بود و چند باری نماینده مجلس هم شده بود ، اصرار داشت که تو جلسه دفاع من باشه و از آنجایی که میدانست من خبرنگارِ یک روزنامه بزرگ سوپر افراطی هستم و نیازی به سفارش ندارم که چی بنویسم ، همیشه من رو تشویق میکرد که در کار تحقیق باید هدفدار !!! باشم و حقایق را باز کنم ... تا اینکه توی جلسه دفاع ، بعد از مقدمه چینی ، تحلیلم را اینجوری شروع کردم :"از تجمع آب و درخت و سنگ در پناه البرز باستانی ، تقدس از این عناصر مقدس به امامزاده منتقل میشود " که یکهو دیدم رییس دانشگاه که معلوم بود عصبانیه دست به قلم شد و یک یادداشت به هیات داوری داد. فهمیدم که آقا پویان خراب کردی ، این همه دکتر عسکری گفت ولی تو گوش نکردی . بعد از حرف ها ی من رییس شروع کرد به سوال کردن که نه، بیشتر ارشاد بود ، و از من خواست تا براش ریشه های اسلامی این باور را بگم ، و وقتی که دید من میگم که این اعتقاد جهانی است و اسلام آن را از کهن آیینهای زرتشتی وام گرفته ، با یک نگاه عاقل اندر سفیه گفت که " پس چرا تو ی اسلام شکستن درخت حرم است ؟ " من هم میدانستم که نباید بیشتر از نباید خراب کاری کنم دیگه براش نگفتم که اون باور "بودیسم" است که برای هر چیزی روح قائل است و برای هر ر وحی حرمت ، زبون به دهن گرفتم تا جلسه دفاع تمام شه. روز بعد هم رفتم دفتر روزنامه که به همه پز بدم که شدم کارشناس ارشد !!! رییس بزرگ آمد و گفت که" آقای الهیاری خوشحال می شیم اگر چند تا مقاله از مطالبتون را در مورد درخت مقدس چاپ کنیم، و توی آنها توضیح بدی که چطور انگلستان این باور های خرافی را وارد اسلام کرد تا بهره برداری کنه". من هم که هنوز باد فوق لیسانسم نخوابیده بود ، با لبخند گفتم که : " آقای «گودرزی» چه ربطی به آقای «شقایقی» داره. اگر اونها باجناق هم بشن ، باز هم فامیل نمیشن" ... موقع رفتن به خانه یک پیغام آمد که اگر فلانی خواست دکتری بخونه ، استعفا بده، چون ما نمیتونیم به دانشجو حقوق بدیم"... من هم یک سال و نیم بعد به دستور آقای رییس بزرگ عمل کردم . حالا یک مشت را از یک خروار دیدید، خودتون تصمیم بگیرید که علتِ عقب ماندن ما در تحقیقات مخصوصا در حوزه علوم نظری برای چیه؟ به من هم بگید تا نظرم را تصحیح کنم.. -------------------------------------------------------------------- -- باید از زیتون عزیز تشکر کنم که لطف کرد و به عنوان اولین وبلاگ نویس این وبلاگ را معرفی کرد و لینک داد. -- از دوست ها ی عزیز وبلاگ نویس : خانم ، افسانه ما ، نمایه و دوستان وبلاگ ننویس دیگه که برای مطلب اولم تشویقم کردند و بهم انرژی دادند ،تشکر میکنم. |
|