روز نگار غریبانه پدر و پسر
  
 وبنوشتهای یک روزنامه نگار در تبعید ( پویان اللهیاری )   ۰ ۰ ۰  برای خواندن مطالب جدید روی لوگوی زیر کلیک کنید.
روزنگار غریبانه پدر و پسر
  • فهرسـت مطالب گذشته(کلیک کنید)
  •  
    آذر 1384
    ش ی د س چ پ ج
          1 2 3 4
    5 6 7 8 9 10 11
    12 13 14 15 16 17 18
    19 20 21 22 23 24 25
    26 27 28 29 30    
     
    آرشیو
    
    انگلیسی با موبایل Close
    تبلیغات در بلاگ اسکای
     
    چهارشنبه 2 آذر ماه سال 1384
    «طرح بازنشستگی زودهنگام زنان»؛ پاداش یا تنبیه؟

    همزمان با صدور بیانیه سازمان ملل در خصوص «نقض آشکار حقوق بشر در ایران» و همچنین هشدارهای اخیر  سازمانهای جهانی فعال در امور زنان مبنی بر اجحاف حقوق زنان در ایران، «زن» بار دیگر در کانون مهرورزی نظام قرار گرفت و به سوژه ای داغ بدل شد؛ «فاطمه آلیا»، رئیس کمیته «زنان و خانواده» کمیسیون فرهنگی مجلس خبر داد که مجلس با همکاری دولت درصدد تهیه لوایحی برای «تقلیل ساعات کار» و نیز «کاهش سن بازنشستگی زنان » است.
    البته قبل از این نیز الطاف مهرورزانه نظام مشمول حال زنان شده بود و طرح «پوشش یکسان زنان» مورد بررسی قرار گرفته بود. اگر به خاطر داشته باشید، ماه پیش وزیر دولت مهرورزی نیز عنایت کریمانه اش را نثار زنان کرد و حضور آنها را در محل کارشان بعد از ساعت شش ممنوع نمود. 
    اجرایی کردن طرح قدیمی «تفکیک جنسیتی دانشگاهها» و همچنین پروژه «پارک بانوان» و موارد دیگر را نیز بر این مجموعه مهرورزانه بیافزایید، آن وقت براحتی درخواهید یافت که چرا از دو طرح اخیر، «تقلیل ساعات کار» و  «کاهش سن بازنشستگی زنان » ،بوی خوشی به مشام نمی رسد؛ خارج کردن زن از محاسبات اجتماعی و محدود کردن نیمی از جامعه به خانه و امور سنتی زنانه. مخصوصا آنجا که رئیس کمیته زنان وخانواده مجلس خبر می دهد که  تصمیم این کمیته درحقیقت یک سرمایه گذاری برای تامین «آرامش خاطر زنان» و «نشاط خانواده» است.
    البته نگاه به این اقدامات می تواند متفاوت باشد؛ شاید گروهی از زنان شاغل مواهب این دو طرح را در راستای استیفای حقوق زنان ارزیابی کنند و برخی از فعالان زنان نیز  آن را به منزله فتح یک سنگر بدانند، اما این گزینه نیز همواره روی میز باقی خوهد ماند که آیا این طرح نشان از «حسن نیت» دارد؟
    این دو طرح در سالهای پایانی دولت موسوم به سازندگی برنامه ریزی شد و بر حق که برای اجرایی شدن آن نیز هزینه های گزافی پرداخت شد، اما با موشکافی های علمی و بررسی تبعات اجتماعی و همچنین اقتصادی آن با شکست روبرو شد. چرا که گذشته از بار مالی و زیانده بودن آن که باید از ثروت ملی هزینه شود، «شکاف جنسیتی» را نیز در جامعه بالا خواهد برد. در حقیقت با این طرح زنان را در زرورقی از الفاظ و احترامات خاص قرار می دهیم و این بازوی اجتماعی_اقتصادی_ سیاسی را ده سال زودتر از گردونه اجتماع خارج کرده و به همان فضای مطلوب جامعه «مرد سالار» برمی گردانیم و با به میان کشیدن توجه به «ارزش کار خانگی زنان» (البته به نوعی که در این قانون آمده) سعی در توجیه این پروژه می کنیم. به هر روی این طرح در همان بدو تولد آثار مخرب خود را نشان داد و هر چند که در ظاهر می توانست گوشه ای از مشکلات واقعی «زنان شاغل» را حل کند، از منظر برنامه ریزان کنار گذاشته شد.
    در حقیقت با نگاهی به جوامع «زن برابر» براحتی می توان این نکته را دریافت که مشکل زنان ما از همان فرهنگی نشأت می گیرد که کلید بهشت ! را زیرکانه زیر پای زنان می گذارد و یا مزورانه بر ما می قبولاند که پشت سر هر مرد موفق ! یک زن ایستاده است و هیچگاه به تحلیل نمی نشیند که چرا ما هیچگاه به زن فرصت ندادیم که موفقیت را مزه مزه کند و برای همین است که تعداد مردان موفق تاریخ همیشه بر کمیت زنان موفق چربیده است؛ چون تاریخ ما «مرد محور» است.
    علاوه بر این ، توجه به ارزش کار خانگی زنان (طبق آنچه در لوایح مورد نظر میاید)در این شرایط جز تحدید بیش از پیش زنان نیست. ارزش کار خانگی زنان زمانی تحقق می یابد که زن و مرد از لحظه ازدواج حق تصاحب انفرادی هیچ چیزی را نداشته باشند؛ و تمام آنچه از رهگذر تلاش دوجانبه فراهم آمده است[خواه مادیات باشد و خواه معنویات ] همچون فرزند محصولی مشترک قلمداد شود و هر دو سو برابرانه از موهبات قانونی آنها بهره برند؛ آنگاه که زن خود را عنصری برابر و تاثیر گذار در خانه و اجتماع ببیند، پاداش کار خانگی اش [بر فرض اگر وظیفه او به تنهایی باشد] را خواهد گرفت.
    دولت و مجلس مهرپرور بهتر است به جای برخورد زیرکانه با نیازهای اساسی زنان، جایگاه اجتماعی زنان را ارتقا دهد و زمینه های آموزش همگانی این قشر را فراهم سازد تا به حقوقشان آگاه شوند. به جای کاهش ساعت کار و بازنشستگی زودهنگام که نتیجه ای جز خانه نشینی بیشتر نیروهای ورزیده جامعه را ندارد، بیاییم بررسی کنیم که چه مشکلاتی باعث مشکلات مضاعف زنان شاغل شده است و با رفع آنها فضا را برای مشارکت بیشتر نیمه فراموش شده جامعه باز کنیم.
    و این سوال را از خود بپرسیم که مگر فرقی بین زن ایرانی و زنان دیگر ملل وجود دارد که با بهانه هایی خوش منظر چون تقلیل ساعت کار و بازنشستگی زودهنگام فرصت حضور فعال در جامعه را بعد از حدود
    ۴۰ سالگی از او سلب می کنیم.

                                                  شما در این باره چه نظری دارید؟ [1]


     
    سه شنبه 17 آبان ماه سال 1384
    «مردم نخبه کش» یا «نخبگان عزلت نشین»
    چندی پیش مطلب زیبا و پر محتوایی از دکتر علیرضا نوریزاده پیرامون «مردم نخبه کش» خواندم.  از همان زمان قصد داشتم تا نظرم را  بنویسم، Mohammad Mossadeghاما نمی دانم چرا دستم به نوشتن نمی رفت. به هر روی دکتر نوری زاده نکاتی را یاد آور شده بودند که شاید به دلیل ضعف مطالعاتی ام در این روند تاریخی کمتر به آن توجه کرده بودم. نسل ما در پی تحدید اندیشه ناشی از مشی حکومتگری قرن گذشته دچار نوعی قطع رابطه با تاریخ گشته است و ما هم از این نسلم. لذا ریزبینی ایشان را در تاریخ پدرانمان تحسین می کنم. لذا در چند کلامی که در پی می آید قصد آن دارم تا تحلیلی از نسل خودم  یا حداقل تحلیلی از همفکران خود نسبت به آنچه ایشان آن را «مردم نخبه کش» نامیده اید، بیان کنم .
    من نیز چون ایشان بر این واژه اعتقاد دارم و مصداق این کلام را در رفتارهای سیاسی دوگانه ملت ایران شاهدم. اما اطلاعات تاریخی ام به من اجازه نقد گذشتگان را نمی دهد. اما نقد امروز کمی ساده تر می نماید؛ نقد روزگاری که در آن خود مجری بودیم و امروز در حسرت آن صفحات وبنوشت هایمان را پر از افسوس می کنیم و سر به دیوار می کوبیم که چه بود و چه شد.
    «خاتمی» آن نخبه عصر ما بود که اگرچه خانه اش را ملت چون مرحوم «مصدق» به آتش نکشیدند، اما با کلامشان و نیش و کنایه هایشان او را پس زدند و همان کردند که با دیگر نخبگان کردند. شاید بتوان گفت که حتی همان کردند که بر «محمدرضا شاه» بیمار و آماده امتیاز دادن روا داشتند. تا اینجا با دکتر نوریزاده همکلامم. اما براحتی نمی توانم ایرانی را سرزنش کنم که چرا اینگونه از پشت خنجر را بر نخبه شان می زنند.
    ایرانی که در بند استبداد از درد و رنجش به ستوه آمده است، همواره راه فرار را جستجو می کند و با اشارتی قیام می کند Shah e Bimar az Iran Raft.و چون بر آنچه می خواهد آگاهی ندارد، فرو می نشیند و باز راهی نو در پیش می گیرد. روزی استاد گرامی، آقای منوچهر بهروزیان برایم گفت که «در انقلاب شکوهمند !! نسل او فقط می دانست که چه چیز را نمی خواهد ولی نمی دانست که چه می خواهد». گره کار ما اینجاست و این را نباید به گناه بر پیشانی عامه نوشت که ما مقصریم. مایی که خود را «روشنفکر» می نامیم.
    خود واقفیم که روشنفکران ما ،که جز معدودی باقی، عزلت نشینند و هر یک حلقه ای برای خود دارند، هیچگاه روی به عامه نکرده اند؛ آنان هم که پای در راه آموزش همگانی نهاده اند، از سوی دیگران محکوم به هزار گناه کبیره شده اند. حال چگونه می توان از عامه توقع پایمردی داشت؛ عامه ای رنجوری که از آنچه اطرافش می گذرد بیخبر است و چشم بر قهرمانان خود دوخته است؛ قهرمانی که حرفهای زیبا زده است و حال بر آن عمل نکرده است.
    به گمان من «نخبه کشی» از خصوصیات ماست چرا که رهبران فکری مان در آموزش جامعه ناکار آمدند و مردم کمالخواه. آنگاه که به مقصود نمی رسند و کسی هم نیست که آنان را در پیشبرد اهدافKhatami بنیادین بر مبنای داشته های امروز کمک کند، ناگهان همه چیز را نابود می کنند و باز از ابتدا راهی جدید را پی می گیرند تا شاید این یکی چاره ساز آید.
    نگاهی برروند «اصلاح طلبی» کنیم؛ جنبشی که در میان نسل جوان به همت بزرگان در سالهای پایانی دهه شصت آغاز شده بود، در دوم خرداد ۷۶ تجلی همگانی یافت و دیدیم که چه شد. من شاهد بودم که «آموزش» پس از چندی پایان گرفت و در فقدان رهبران فکری که روانه دادگاهها شده بودند، نخبگان نسل جدید هم چراغ آموزش را خاموش کردند و قلم را به آنانی سپردند که جز تهدید و توطئه در واژگان سیاسی ـ اجتماعی شان چیزی نیاموخته بودند و دولت هم که با هزاران فشار داخلی و موانع سیاسی و قانونی روبرو بود، آنگاه که منتقدین راستین و مردمی اش را از دست داد، رو به انفعال گذاشت. به نظر من اینگونه بود که موج «هاشمی خواهی» به راه افتاد و مردم به نبش قبر او پرداختند و پشت به خاتمی کردند و حال که بدتری از راه رسیده است، افسوس خاتمی و حتی هاشمی ! را می خورند.
    البته من به نوبه خود «خاتمی و اصلاحات» را محکوم به شکست می دانستم و در نوشته هایم در ایام بعد از
    ۷۸ همواره بر این نکته تاکید کردم که این اصلاحات نه توان و نه قصد دارد تا با مطالبات مردم خود را همراه سازد، لذا باید به انتظار روزی نشست که مردم به دنبال الترناتیو ، شاید اسیر تبلیغات و روزمرگی ها شوند و انتخابی اینچنینی داشته باشند و هنوز چند ماهی نگذشته کاسه چه کنم دست گیرند و افسوس خاتمی را بخورند. حتی خود من که در سالهای پایانی ریاست او از منتقدان کم کاری هایش بودم نیز در جمع افسوس خورندگان نشسته ام. این گونه است که واژه «نخبه کشی» را برای مردم نمی پسندم بلکه ما جماعتی هستیم که به دلیل ضعف آگاهی هر روز راه جدیدی را برمی گزینیم و تغییر استراتژی مان مایه افسوسمان می شود.
    کاش بیشتر می شد از ضعفهای اصلاحات نوشت و در پی احیای سنت آموزش عامه برآییم که تنها راه عبور از این بن بست بهره برداری از حمایت مردمی «آگاه به خواسته هایشان» است؛ نه سفارشات «هخامنشانه» و نه خزعبلات «فرود فولادوند» که بیش از همراهی با خواستهای مردم بیش از بیش روشنفکری و سکولاریسم را رو در روی باورهای عامه قرار می دهند و هر روز ارتباط روشنفکران را با مردم کمتر می کنند و از روشنفکران دلقکهایی می سازند که اسباب خنده ایرانیان را فراهم ساخته اند.

     
    جمعه 6 آبان ماه سال 1384
    پاییز ۷۷؛ رنجنامه آزادیخواهی
    بغض پدرم ـ از پشت تلفن ـ ترکید؛«داریوش را کشتند» خیلی سریع خودم را بهDaruish Frouhar اParvaneh Frouharتاق کار پدرم در ساختمان مجاور رساندم. سرش روی میز بود و گریه می کرد. پرسیدم چی شده ؟ گفت بریم پیش پروانه.
    با پدرم اداره را به مقصد منزل «داریوش فروهر» ترک کردیم تا هر چه زودتر به پروانه تسلیت بگوییم و همدردش باشیم... هنوز جمعیت زیاد نشده بود، چهره «مهندس نمازی» را شناختم. با دیدن پدرم او را در آغوش کشید و در گوش هم نجوایی کردند و صدای هق هق شان به آسمان رفت.
    توان ایستادن نداشتم. این کوچه ها معبر کودکی ام بود . کوچه های منتهی به خیابان هدایت؛ هر روز پیرمردی عصا بدست با آن سبیل چخماقی  برایم یک سوال بزرگ بود. خیلی صاف صاف راه می رفت و نان سنگکی در دست می گرفت و پدر را دعوت به صبحانه می کرد. چند باری میهمانش بودم و در کنار پدر صبحانه را زیر نقشه «ایران بزرگ» که سر در چین داشت و پای تا اروپا دراز کرده بود می خوردیم. حقیقتش را بخواهید پدر آنروزها از همصحبتی با داریوش خان و ذکر خاطرات مشترک، سرشار از لذت می شد و من دوست داشتم هر چه زودتر خانه آنها را ترک کنم؛ سگ خانه شان برای کودک هفت هشت ساله ای مثل من وحشت آور بود.
    بگذریم توان ایستادن نداشتم تا ببینم که چگونه دوستانش بر سر می کوبند. تمام این بزرگان را قبلا در خانه استاد دیده بودم ، اما این بار همه با حال نزار از مثله شدن او و همسرش می گفتند. تازه فهمیدم که هر دو با هم به Majid shrifتیغ شبPouyandeh& Mokhtari پرستان خاموش شده Pirooz Davaniاند؛ «پروانه» خانوم هم دیگر در میان ما نیست.

    آبان و آذر ۱۳۷۷ سلاخی اندیشه بود. نامه های تهدید فداییان اسلام شاخه مصطفی نواب هر روز به خانه روشنفکران می رسید. در روزهای بعد پیکر بی جان  «پوینده» و «مختاری»  هم پیدا شد. روزنامه نگاران و نویسندگان روزهای سختی را می گذراندند. مراسم یادبودها و پرسه ها در هم گره خورده بود. وزارت کشور اعلام کرده بود که دریافت کنندگان نامه ها شبها در نمازخانه وزارت کشور جمع شوند و تحت حفاظت شب را صبح کنند. «مجید شریف» هم گم شد. گوشها بر تلفن بود که آیا رمز تهدید می رسد یا نه؟ خواهر «پیروز دوانی» با یکی از بچه ها تماس گرفته بود؛ او هم چند شبی بود که خانه نرفته بود. کار من هم آن روزها شده بود «اسکورت پدرم»؛ صبحها با هم به سر کار می رفتیم و قبل از تاریک شدن هوا به خانه برمی گشتیم و دیگر حق خروج از خانه را به او نمی دادیم تا صبح روز بعد.Akbar Ganji چرا که به عنوان یکی از اعضای موسس کانون نویسندگان ایران در فهرستی قرار گرفته بود که وزارت کشور مسئول حفاظت جانش شده بود.
    اکنون از آن تاریخ سالها می گذرد؛ قاتلان و آمران شناخته شدند. «سعید امامی» معاون وزیر اطلاعات و سر تیم عملیات ترور روشنفکران در زندان به طرز مشکوکی کشته شد. چند مامور ساده به دادگاه کشیده شدند و باقی متهمان اصلی آزادانه به پستهای مهم و دولتی شان بازگردانده شدند. و در عوض نویسندگانی چون «اکبر گنجی» و «عمادالدین باقی» که سهم بزرگی در آگاه سازی مردم و پرده برداری از این خیانت ملی داشتند، روانه شکنجه گاهها و زندانهای طویل المدت شدند.
    و امروز نسل جدید نمی داند درپاییز ۱۳۷۷ چه بر روشنفکران ما رفت!

     
    سه شنبه 3 آبان ماه سال 1384
    ویرانه ای به نام «ایران اتمی»
    امروز دوباره بعد از مدتها آمدم سراغ وبلاگ. راستش در مدت غیبتم، هر ثانیه سرم توی خبرهای اتمی بود و اتفاقاتی که در حاشیه فشار بر ایران در حال انجام است؛ 
    بعد از افتضاحی که در اجلاس سران بالا آوردیم، فشارهای امریکا بالا گرفته، حالا هم با ورود رفسنجانی به بازی، امریکا درخواست مذاکره مستقیم می کند. واقعا دولتمردهای ما هم خودشان نمی دانند که چه می کنند؛ خبرها روزی سه بار توسط خود گوینده تایید و تکذیب می شوند. انگلیس محکوم به تروریسم دولتی!می شود. هند یکروز متحد می شود و فردایش جا می زند و تنها روسیه است به خاطر منافع مالی اش حاضر است کمی از ما دفاع کند و در نهایت کوندالیزا رایس، تیر خلاص را شلیک می کند و «مدل افغانستان» را برای ایران سفارش می کند؛ می دانید یعنی چی؟
    تصور کنید «مجاهدین خلق» _ که خدا نصیب گرگهای بیابان هم نکند_ به عنوان تنها نیروی اپوزیسیون دارای توان رزمی، از مرزهای غربی وارد بشوند و هواپیماهای بی۵۲ امریکا هم جهت پوشش هوایی بمبهای چندین تنی را مثل پر کاه روی آسمان ایران رها کنند وباقی قضایا ... علی می ماند و حوضش. فقط کافی است امریکا هم با دو تا از ناوهای هواپیمابر دو طرف تنگه هرمز را تصرف کند تا هم برگ برنده ایران را خنثی کند و هم  بمبارانهای سهمگین بلندی های زاگرس را  تغذیه کند. قضیه می تواند به همین سادگی باشد. حالا تصور کنید چهارتا زیردریایی گازوییلی و ۱۰ تا موشک شهاب ۳ چه دردی را از ما دوا خواهد کرد... این حالت وحشتناک است.
    اما تا بحال از خودمان سوال کردیم که ما را چه نیاز به «برق اتمی!» که با سه برابر قیمت «برق آبی» این همه مشکل برای ما بوجود خواهد آورد. آیا تا بحال یک حساب سر انگشتی کردیم که ببینیم در مملکت ما که پروژه های برق آبی ارزانترین از نوع خود در دنیا ست را نیمه کاره رها کرده ایم و به دنبال «غنی سازی اورانیوم» رفته ایم؟
    در قدرت اتم شکی نیست و همه می دانند که انرژی اتمی با خود ثروت و تکنولوژی های جانبی را وارد مملکت خواهد ساخت، اما تا بحال با خود اندیشیده اید که «ثروت نفت» ما کجا می رود که حال توقع داشته باشیم «نان اتمی» بر سفره های ایرانیان مستمند بنشیند. اگر رفاه مردم ملاک باشد که کشورهای دیگر این راه را رفته اند و نتیجه گرفته اند و البته نـــه به مدد اتم، بلکه در سیاق دوستی با ملل و تکیه بر توانایی های فردی و ملی ... از اتمی هایشان هم که هند و پاکستان را ببینید مردمی گرسنه و بدوی؛ آیا انرژی اتمی تنها ملاک برتری است؟
    حداقل در دانشگاهی که مشغول تحصیل هستم،  به چشم خودم نوابغ کشورمان را می بینم که مغزهایشان را در چمدان می گذارند و سفر پیشه می کنند تا در این سوی اقیانوسها به چوب والای علمشان محک خورند و پله های ترقی را روبرویشان ببینند. اما دولتمردان ما از این ثروت چشم می پوشند و در مقابل طبل دشمنی با دنیا را سر می کویند و در اندیشه فتح جهان کفر، عریضه در «چاه جمکران» می اندازند.
    آیا نمی خواهیم برای بک بار در تاریخ هم که شده بیاییم و مثل همیشه در دقیقه نود تسلیم نشویم، تا حداقل اگر چیزی از دست می دهیم ، امتیازی را بگیریم. آیا باید ثابت کنیم که ایرانی هستیم و در صدر کشورهایی هستیم که به «فرصت سوزی» معروفند.
    یک نگاه به سوریه به عنوان همپیمانمان بیاندازیم، عاقبت فلاکت بار صدام را پیش رو آوریم و آیینه عبرت کنیم ... و در عوض نگاهمان بر الگوهایی باشد که از خاک سوخته طلا ساختند و امروز شانه به شانه ابرقدرتها می ایستند و چین و امریکا و روسیه را هم به تهدید وادار به خواستشان می کنند و به پشتوانه صنعت و تکنولوژی برترشان جهان را به تعظیم واداشته اند.
    حال بیاندیشیم که چه بهایی را خواهیم پرداخت تا <ایران اتمی> داشته باشیم؟ نمی دانم! شاید می ارزد. فعلا به انتظار اجلاس نوامبر نشسته ایم.

     
    جمعه 8 مهر ماه سال 1384
    «مردان طرفدارعدالت جنسی» و دنیایی برتر برای مردان و زنان
    آیا تا«مردان طرفدارعدالت جنسی» و دنیایی برتر برای مردان و زنان بحال با خود اندیشیده ایم که مشکلاتمان به عنوان یک مرد در خانواده و جامعه چیست؟ آیا تا بحال به فکر کرده ایم که چگونه می شد اگر در دنیایی متفاوت زندگی می کردیم؟ آیا واقعا با خود خلوت کرده ایم تا مشکلاتمان_ چه فردی و چه اجتماعی_ را طرح و ریشه یابی کنیم و در صدد رفع آنها بر آییم؟ فشارهای ناشی از فعالیتهای روزانه در جامعه، استرس های مدیریت مالی، فرهنگی و ... در خارج و داخل خانواده ، تنظیم روابط اجتماعی و پس از هزارن هزار مشکل ریز و درشت، اخذ تصمیماتی که در حوزه دانش ما نیست، اما عرفا به ما آموخته اند که به عنوان یک مرد بایستی به آنها رسیدگی کنیم. اینها مواردی است که دنیای مردان را آزار می دهد و گاه باب دیالوگ خشنی را بین دنیای مردانه و نگاه زنانه باز می کند. گاه ـ شاید اغلب ـ حق را به جانب خود می گیریم و زنان را ملامت می کنیم و گاه حق را به جبهه مقابل می دهیم بی آن که به ریشه های بنیادی مشکلات بپردازیم و از این غافل می مانیم که ته نشستهای فرهنگی مان راه ترمیم روابط میان مردان و زنان را مسدود کرده است.
    به نظر من امروزه می توان راه برونرفت از این معضل را با نگاه به رشد چشمگیر جریانات برابرطلب که بویژه در لایه های فرهیخته زنان ایرانی شکل گرفته است، پیدا کرد. بدیهی است که نطفه خواست اجتماعی در خلا شکل نمی گیرد و ناشی از برخورد نیازهای اساسی جامعه و انسداد قوه ترمیم پذیری اصول اجتماعی است. با نگاهی بر ساختار اجتماعی کنونی ایران که تحت تاثیر فرهنگ ارباب رعیتی است و منش پدرسالارانه بر روابط حاکم است، جناح محروم جامعه لب به سخن می گشاید و مسلما گروه غالب که در وحشت از دست دادن اختیاراتش است، در جهت حفظ شرایط موجود به تکاپو افتاده است و اینجاست که هر روز انسداد بیشتر شده و سرکوب آغاز می شود.
    «عدالت جنسیتی» امروز نه تنها یک جنبش اجتماعی در احقاق حقوق بخش محذوف جامعه است، بلکه تفکری است که در نهایت به مسوولیت پذیری تک تک افراد یک جامعه خواهد پرداخت و با فعال کردن لایه های منفعل و بازداشته شده جامعه ، راه را بر یک هم اندیشی فعال و بهره مندی از حداکثر پتانسیل مدیریتی و اجرایی افراد یک جامعه باز خواهد کرد؛ این کلیدی است که دنیای مردان برای برونرفت از مشکلات کنونی اش سخت بدان نیازمند است.
    آنچه امروز دنیای مردان را آشفته ساخته است، ناشی از مسوولیتی است که در جامعه پذیرفته [ بخوانید اعطا] است و باید در مقابل آن پاسخگو نیز باشند. حال آنکه همه می دانیم که امروزه همزمان با وسیع شدن میدان عمل در جامعه، مدیریت اجتماعی ـ در تمامی وجوه آن که عموما و عرفا در تصرف مردان جامعه قرار دارد ـ با بحران روبرو ست و خالی از نبوغ و خلاقیت گشته است. از سویی دیگر فرهنگ برتری طلب و ته نشستهای پدرسالارانه موجود در جامعه نیز راه را بر ورود اندیشه های نو و «آزموده نشده» ـ که مشخصا در اختیار بخش فرهیخته زنان جامعه قرار دارد ـ بسته است. لذا فشار ناشی از این معضل بر دوش مردان جامعه سنگینی می کند و بخودی خود موجب افزایش بحرانهای روانی جامعه می گردد.
    حال باید دید که «مردان طرفدارعدالت جنسی» و آنانی که پیام «فمینیسم عقلانی» را بدرستی درک کرده اند وپذیرفته اند که حضور فعال نیمه محذوف جامعه توانایی ارائه دنیایی متفاوت را دارد، باید در جهت رفع این انسداد بکوشند و لابی هایی باشند که به همجنسان خود یاد آوری کنند که ریشه ها کجاست و چگونه می توان با بهره گیری از پتانسیل فکری زنان راه را بر تعالی جامعه باز کرد. یادآوری گره های کور مشکلات مردان از زبان خودشان و اندیشه بهره گیری از فرهنگ تعاون _ که تنها در جامعه برابر معنا پیدا می کند _ راه را بر آب شدن یخهای «مردبرتری» هموار خواهد کرد. اگر با مردان از زبان خودشان سخن گفته شود و ترغیب به ایجاد دیالوگی سازنده با دنیای زنان شوند، فضا برای ایجاد یک خواست اجتماعی منطقی و معتدل باز خواهد شد تا مردان نیز بتوانند خود را و دایره عمل خود را در دنیای برابر ترسیم کنند و بدین ترتیب آن دیوی را که از «فمینیسم» در ذهن خود ساخته اند را رها سازند و اطمینان یابند که وقتی مسوولیتهای اجتماعی _ چه در خانه و چه جامعه_ بر مبنای تعریف شده و برابر تقسیم شود، قبل از هر کس این مردان هستند که لذت این عدالت را خواهند برد؛ چرا که اولین ثمره جامعه برابر حس مسوولیت پذیری و پاسخگویی تک تک افراد است و تقسیم کار و تخصصی شدن حوزه های تصمیم گیری در جامعه فراغ بال بیشتری به مردان می دهد تا بیشتر به خود اندیشه کنند.
                                                         نظرات و پیشنهادات دوستان

     
    سه شنبه 5 مهر ماه سال 1384
    مـــا و "مـردان طرفدار عدالت جنسی"
    «مردان طرفدار عدالت جنسی» کیستند و چه اندیشه ای را در سر می پرورانند؟Pro Feminist آیا قادر به دگرگونی عظیم فرهنگی ای که ادعا می کنند هستند؟  آیا براستی جامعه مردانه ما پتانسیل این گونه جنبش ها را در خود می بیند؟
    این مردان که دنیایی برابر را طلب می کنند، در تلاشند تا با همدلی با مبارزان زن برابر طلب، دنیایی عاری از تبعیض جنسیتی را به آیندگان عرضه کنند. کلام بالا شاید تعریفی بسیار ساده و فراگیر از جنبشی است جهانی که در ذیل جنبشهای پروفمنیست مقوله بندی می شود و مدتهاست که حرکت خود را آغازکرده اند؛ هر چند که در مقایسه با ان. جی. او های بین المللی و سازمانهای هوادار حقوق زنان از جوانی نسبی برخوردار هستند.
    امروزه مردان طرفدار عدالت جنسی در این دهکده کوچک جهانی در حال جستجوی یکدیگرند و در تلاشند تا در گذر جدلهای فکری و ساماندهی های فردی و گروهی الگوی «مرد برابر طلب» را معرفی سازند و با اتحاد نظرها و هماهنگی فعالیتها راهکارهای دستیابی به دنیایی عاری از خشونت جنسی را معرفی کنند و بستری فراهم آورند  که در آن افراد فارغ از جنسیت احترام گذارده شوند و زنان و کودکان و بالطبع دنیای مردان، جهانی دگرگونه را تجربه نمایند.
    مبنای وجودی این نگرش در ذهن و دنیای مردانه موجد چالشهای عمیقی بوده و هست و نظرات گاه دلگرم کننده و گاه برخوردهایی همراه با خشونت را در خود تجربه کرده است. امروزه این انجمن های دوستی در کشورهای بسیاری شکل گرفته و مردان حامی این اندیشه در میان هم اندیشان هموطنشان میثاق بسته اند که همواره در تعاملی تنگاتنگ، همگام با جنبش زنان برابرطلب به سوی نقطه آرمانی شان حرکت کنند . این انجمنها امروزه دستانشان را نیز به تقاضای کمک از دیگر ملتها دراز کرده اند؛ چرا که اعتقاد دارند «برابری جنسی حق طبیعی هر بنی بشر است و مرز جغرافیایی نمی شناسد.»
    اینجاست که این ضرورت احساس می شود تا به ارزیابی خود بپردازیم و ببینیم تا به عنوان یک مرد برابرطلب ایرانی چه آرزوهایی را در سر می پرورانیم و چه راهکارهای فرهنگی و اجتماعی را می توانیم بر این نهال رو به رشد جهانی ارایه دهیم و چه آموزشهایی را باید برای خود تدارک ببینیم تا ما نیز همراه با دیگر مردان همفکرمان در این کره خاکی به یاری جنبشهای پروفمینیستی شتافته و با تطبیق و گاه تصحیح معیارهای اعتقادی و فرهنگی مان ، این فصل نوین برابرطلبی را تجربه کنیم.
    بدیهی است برای پیوستن به این جریان، قبل از هر چیز، محتاج به شناخت خود از درون هستیم و نیازمند بررسی خواستها و معیارهایمان می باشیم؛ باید ضعفهایمان را بشناسیم ونکات قوت را افزایش دهیم. پس هر چه زودتر مردان ایرانی همراه با جنبش ضد تبعیض جنسیتی را گردهم آوریم و راه عبورمان را به دنیای خالی از تبعیض و برتری ترسیم کنیم و راههای همنوایی با جنبش زنان را به بحث بنشینیم.
                                                نظرات و پیشنهادات دوستان  

     
    شنبه 2 مهر ماه سال 1384
    «تعبـد» یا کور کردن چشمه های عقلی انسان
    مدتی است که با چند پسر هندی و افریقایی و سه دختر کره ای آشنا شدم که خوشبختانه اهل بحث و گفتگو هستند و سرشان درد می کند برای اینکه یک موضوع را بگیرند و سرش دعوا کنند. و من هم که این خصوصیت را از سالهای نوجوانی مثل خوره همراه خودم دارم با آنها دمخور شده ام. اکثرا جمعه ها عصر که می شه همه راه خانه «انیسا» را می گیریم که تا دور هم جمع بشیم و سر میز شام هر کی از خودش و سرزمینش و از کارهای کرده و ناکرده اش بگه. بعضی وقتها هم پدر انیسا که یک مسیحی متدین است قبل از شام پیشنهاد می کنه تا bible study داشته باشیم. راستش من هم بدم نمی اید تا چیزهای جدید یاد بگیرم و خلاصه کنجکاوی ام در این مذهب و همچنین علاقه ام به آشنایی با نگرش ادیان مختلف نسبت به انسان از من  در این جمع یک چهره سوال برانگیز ساخته است تا اینکه امروز بحث بر سر «فواید دعا» بود که بحث را از تعالیم عیسی کشاندم به حوزه توانایی های انسان در رسیدن به مقصود و شروع کردم از قدرت تعقل انسان دفاع کردم و وقتی که آنها را محکوم به جبرگرایی کردم و از تک تک آنها اقرار بر اعتقاد بر قضا و قدر گرفتم، یکی از بچه ها که از کشور غنا ست، گفت می دونی با چی داری مخالفت می کنی؟  وقتی که داشت تعالیمی از عیسی را برای من بازگو می کرد، وحشت از چشمانش می بارید و مدام تکرار می کرد که «عیسی این را گفته است». دیگه طاقت نیاوردم و گفتم « برای من اهمیت نداره که عیسی چی گفته، حتی اگر محمد هم همین را بگه تا دلیل عقلی و انسانی پشت سرش نباشه باز هم می گم اشتباه است.»
    راستی چرا ما آدمها اینجوری هستیم؟ چرا نمی خواهیم باور کنیم که ما هستیم که قوانین مذهب را می سازیم و بعد برای این که ضمانت اجرایی به این قوانین بدهیم، می بریمش آسمان و از آن بالا پرت می کنیم روی زمین. و بعد یادمان میره که اون قوانین مترقی به زمان خودش باید یک روزی تغییر کند و بروز بشه. اینجا ست که تعبد و نگاه کورکورانه به عناصر متشکله مذهب ما را از اصل وجودی مان دور می کنه و از ما یک موجود سربراه میسازه و خودمان را ـ بر اساس تعالیم عیسی ـ گله گوسفندی فرض می کنیم که باید چوپان بر ما چوب تعلیم بزنه. می دانید! این نگاه خاص مسیحیت نیست، حداقل می توانم ادعا کنم تمام ادیان سامی که خدای ابراهیم را پرستش می کنند، این خصیصه را با خود دارند، حتی همین اسلام خودمان؛ با آنکه آخر هر آیه یک «لعلکم تعقلون » می بینی و سر هر پیچ یک «لعلکم یتفکرون» میخوانی، آخرش سر از «اولامر» سر در میاره و «تعبد» راه «تشکیک» را مسدود میکنه و خط قرمزها میشن اصول لایتغیر و ... و اصول دین میشه از بدیهیات و فروعش هم ابزار نیل به مقصود؛ حالا انسان آزاد است تا در این چهارچوب فکر کنه!!
    در اینجا قصد ندارم نه با اسلام و نه با هر دینی دیگر مخالفت کنم بلکه می خواهم تصویر و زیر بنای فکری و محدوده عمل انسان متعبد را اندازه گیری کنم و ببینم چرا ما هیچگاه نمی توانیم از این بلای فکری رها شویم و خود را «مجتهد» بنامیم؛ انسان مجتهدی که می تواند نیاز های خود را بر مبنای ژئوپولتیک خود و با معیارهای عقلی و اجتماعی خود بسنجد و فارغ از «تعبد» ها دلش را با خرد جمعی جامعه گره زند و قانون بی بدیل زندگی خودش را خود تئوریزه و عملیاتی کند.فراموش نکنیم ما هر یک «مجتهد»یم و حکم «اجتهاد»مان را از راه شناخت دقیق خود گرفته ایم و قادریم خودمان «فتوا»ی زندگی خودمان را صادر کنیم.

     
    یکشنبه 27 شهریور ماه سال 1384
    تقدیم به کیمیا ابراهیمی؛ خانوم
    مدتهاست< خانوم > از جمع وبلاگنویسان رخت بربسته است و دیگر از دریچه وبلاگش «تن فروش» را نمی ستاید؛ اما هنوز کسانی هستند که نگاهشان را مدیون او می دانند و خوب می دانم که خانم هنوز شبها را به دلواپسی «دختر فراری» سر به بالین می گذارد و رنج رفته بر نسوان شرقی را هر روز با خود دوره می کند که مبادا «سکوت اجباری» روحش را به بی تفاوتی مکدر سازد. شعری از شاملو ی بزرگ تقدیم به کیمیا ابراهیمی؛
    شبانه
    گویی
    همیشه چنین است  
      ای غریو ِ طلب ــ:
    تو در آتش ِ سرد ِ خود می‌سوزی
    و خاکسترت  
    نقره‌ی ماه است
    تا تو را  
    در کمال ِ بَدر ِ تو نیز  
     * باور نکنند.
    چه استجابت ِ غم‌ناکی!
    زخم‌ات  
      از آن  
    بَدر ِ تمام بود
    تا مجوسان  
      بر گُرده‌ی ارواح ِ کهن  
      به قلعه درتازند.
    همیشه چنین بوده؟
    همیشه چنین است؟

     
    شنبه 19 شهریور ماه سال 1384
    من زیرانداز آن غریبه بودم
     

    بعضی وقتها که خسته ام از درد تنهایی، همدمم صفحات جستجوی «بیتاوب» می شه و یک به یک اسم ZANدوستانم را جستجو می کنم تا ببینم کار جدید چی دارن و حرف جدید چی زدند. امروز روز «پریناز» بود. با خواندن شعری از او رفتم به خاطرات سالها قبل؛ به یاد دخترکی افتادم که دردی از جنس درد تمام زنان سرزمینم داشت:

    کیانا سرآغاز داستان بود. روبروی دفتر گروه جامعه شناسی دانشگاه رودهن گرم گفتگو بودیم. آنروزها کیانا در حال نگارش مرحله آخر پایان نامه اش بود؛ «بچه های طلاق؛ کانون اصلاح و تربیت». هر دو منتظر دکتر آقابخشی بودیم تا اجازه دفاع از پایان نامه را صادر کند که نازنین آمد و من را به محفلی سه نفره دعوت کرد که من میهمان افتخاری آن شدم و آنروز چهار نفره برگزار شد.

    ـ «بابک امروز توی شرکت از من خواستگاری کرد.»
    ناگهان نگاه نازنین و کیانا بر لبان ملیحه دوخته شد و او که می دانست باید ماجرا را تمام و کمال تعریف کند شروع به سخنرانی کرد. براحتی می شد عشق را از چشمانش خواند، حتی آنقدر واضح بود که من نیز که بار اولم بود او را می دیدم، آنرا حس کردم.

    ـ «نه که عاشق باشم، اما بابک همان مردی است که می تونم سر به شانه هاش بزارم.»
    بابک مهندس راه و ساختمان بود و ملیحه دختر زیبایی که به تازگی تحصیلاتش را در رشته روانشناسی به پایان رسانده بود، با او همکار بود و گویا ملیحه در شرکت خانواده بابک مشغول به کار شده بود.
    آنروز هر سه، مثل دوشنبه های قبل، درددلهایشان را بیرون ریختند و این اولین و آخرین دوشنبه ای بود که من میهمان جمع صمیمی آن سه بودم.
    آخر همان هفته در منزل نازنین جمع بودیم. آن سالها به دنبال  همفکرانمان بودیم و مشتاق دیدار اندیشه های جوان که امروز هر کدام در حوزه اندیشه شان مبدل به تعالی بخش جامعه ما شده اند و هر یک از زاویه خود نوری بر این ظلمتکده می تابانند. باری شبهای جمعه علی و نازنین میزبان ما بودند و هر بار عضوی جدید به جمع ما اضافه می شد. این بار در باز شد و مردی قد بلند وخوش چهره با لبخندی بر لب، دست در دست ملیحه به جمع سلام کرد ... و دیری نگذشت که در جرگه دوستان صمیمی هر هفته انتظار آمدنش را می کشیدیم.
    بابک مهندس شادی بود و رفتاری مردانه تر از باقی پسرهای جمع داشت. میزان محبتش را به ملیحه براحتی می شد حس کرد و همواره در کنار او لفظش به نام «ململی خانم» ختم می شد. سفرهای زیادی را با هم تجربه کردیم و ساعتهای طولانی را با هم به بحث نشستیم؛ هر چند که کلامش با ریاضیات بود و استدلالش بر مبنای فیزیک اما دوست داشتنی بود. روشن بود که مسلک ما را نمی پسندید و هیچ راهکاری هم به جایگزینی این روش سفارش نداشت.
    روزها هرچه می گذشت ما الفت بیشتری با بابک می گرفتیم و ملیحه که مصاحبت با بابک را بیشتر می پسندید، گوشه گیرتر می شد و در عوض بابک جای خالی او را پر می کرد، تا روزی خبر آمد که ملیحه در مجلسی لباس عروسی به تن کرده است و تنها چندی از دوستان رخصت حضور در آن را یافتند.
    بعد از آن ملیحه هر روز کمرنگتر می شد و صبورتر از ایام قدیم می نمود. بابک کمتر در جمع حاضر می شد و پروژه های ساختمانی اش مزید بر علت بودند و همواره راهی شمال بود و ملیحه اغلب همدمش فقط و فقط نازنین بود که روبروی هم می نشستند و ساعتها خیره به هم چشم می دوختند؛ کیانا هم آنقدر از جفای روزگار در هم شکسته بود که کسی حتی نشانی از او نداشت. می گفتم که خیره بر هم نقل درد می کردند و باز لبخند بر لب برمی خاست و جمع را (بویژه اگر بابک آنجا بود) به لیوانی چای میهمان می کرد. هر چند که گاه افسردگی و پریشانی ملیحه باعث نگرانی مان بود اما در کل همه خوشحال که بابک نگینی مهربان چون ملیحه را در کنار خود دارد.
    کم کم بابک و ملیحه جمع را ترک کردند و تنها چند بار لحظاتی کوتاه در جمع حاضر می شدند. ملیحه دیگر یک مادر بود اما تنها یک بار دختر زیبایش را در کنار مادر دیدم. بابک اصرار داشت تا دخترشان کمتر در جمع حاضر باشد.
    هجرتم از خانه پدری و ملک مادری فاصله ای دو ساله و نیمه ایجاد کرد. در سفری که سال گذشته به ایران داشتم در منزل یکی از دوستان جمع بودیم. ملیحه وارد شد همراه با دختر زیبایش. بی درنگ در کنارم نشست .

    ـ «پیـر شـدم. نـه؟»
    خندیدم و گفتم آدم با بودن بابک، پیر نمی شه که!
    ملیحه را هیچگاه تا به آنروز صمیمی نیافته بودم. این بار دیگر نه کیانا بود که او را ترغیب به سخن گفتن کند و نه نازنین که چشم به دهانش دوخته باشد. این بار من و او بودیم که روبروی هم نشسته بودیم. او می گفت و من با حیرت لب بسته بودم و قصه اش را گوش می دادم؛ ملیحه دیگر نمی خندید. چه بر او رفته بود؟ چه کسی لبخند را از او گرفته بود؟ باور نمی کنید که لبخندش زیباترین و پرمعناترین کلام بود؛ بی گمان مهربانی و وفا و همراهی ملیحه با همسرش، از او سمبولی ساخته بود که هر مرد ایرانی آرزو داشت تا همچون اویی را در کنارش داشته باشد. آن شب او برایم از تمام رنجهایش می گفت و نگاهش بر دخترش خیره می شد که آنسوتر در میان جمع دوستان مادر مشغول گذران کودکی اش بود. و باز حرفی جدید را آغاز می کرد که جگرم را می خراشید. 
    کلماتش گویی چون پتکی بر افکارم فرود می آمد و دنیا را بر سرم آوار می کرد. باورش سخت بود اما نه برای من که از جنس مردان آن دیار بودم. از مرد بودن خود بیزار شده بودم. بابک نمی توانست آن کسی باشد که او می گوید؛ ظاهرش شاد و اهل زندگی. همیشه فکر می کردم هرچند بابک ما را نمی پسندد اما نگاهش به زندگی پر معناتر از نگاه سرسری ماست. اما گویا انسانها را نمی توان از چهره هایشان شناخت.
    آن شب ملیحه از من خواست تا حرفهای بابک را نیز بشنوم. اما من چند روز بعد به امریکا برگشتم و چندی بعد ایمیلی به ملیحه زدم و برایش حسم را بیان کردم. شما را به بخشی از آن ایمیل میهمان می کنم تا بیشتر این داستان را حلاجی کرده باشیم. این گونه نوشتم؛

    «وقتی از من خواستی که با بابک تماس بگیرم ،احساست را خواندم و می دانستم که چه می خواهی. فردای آنروز شماره بابک را پاره کردم تا مبادا وسوسه شوم. برای این کارم هم دلیل دارم و شاید کمتر کسی باور کند آنچه را که آن شب از ذهنم گذشت؛ می دانستم که از دهان او چه خواهم شنید. بی پیرایه بگویم متاسفانه ما مردیم آنهم مردانی از فرهنگ ناب ! ایرانی ؛ به ما آموخته اند که زن مقصر است و منشا پلیدی. زن برای ما مدیر خانه نیست بلکه همواره در ذهن مرد ایرانی خدمتکاری بیش نیست که باید منت مردش را بر سرش حفظ کند. متاسفم که اقرار می کنم که ما را بد تربیت کرده اند. شاید مادرانمان مقصرند و شاید پدرانمان الگوهای مناسبی برایمان نبوده اند. اما بیش از همه بستری را که در آن بالیده ایم را مقصر می دانم؛ خودخواهی در فرهنگ ما برای مرد مضموم نیست که حسن او به شمار می رود و تاسف آور است که روشنفکر و غیر روشنفکر هم نمی شناسد، هر چه کنیم باز هم ذره ای از آن را با خود به یادگار خواهیم داشت. بارها خود از رنجی که بر کیانا به عنوان یک دوست روا داشتم با بیتا درددل کردم و هرچند که کیانا مجالم نداد که بر گناه خود اقرار کنم اما می دانم که اقرار آن دردی از او نمی کاست و تنها تسلی وجدان خودم بود. این را گفتم که بدانی من هم یک مرد م از همین سرزمین. از جایی که مادرانمان سر بالا می گیرند که پسرشان آنقدر بزرگ شده که نیاز به همبستر دارد و ماشاالله هزار ماشااله روزانه هزار دختر از سر و کولش بالا می روند و در عوض شب عروسی دخترشان نفسی از ته دل می کشند که به حمدالله ! دخترمان را به پاکی و نجابت ! از سر خود باز کردیم. فرق را می بینی؟ پس چه توقع که من ِ مرد، خود را مجاز بر هر نامردی ندانم و زن را رعیتی فرض نکنم که با ازدواج با او حرمتش را خریده ام و نگاه سنگین هزار کس را از سرش برداشته ام و به مزد خدمتی که به او کرده ام، مالک جان و جهانش هستم. بی شرمانه است اما کج اندیشی ما حقیقتی انکار ناپذیر است. ما اینگونه ایم. به ما بد آموخته اند.
    برای این بود که با بابک هیچ سخن نگفتم. چون می دانستم چه خواهم شنید و دوست نداشتم تا باز با زبان مردانه خودمان، خودم را تحقیر کنم.
    ملیحه! آنچه بر تو رفت داستان تازه ای نیست که کرور کرور زن ایرانی و شرقی هر روز آن را دوره می کنند و دم فرو می بندند و آن را به سر جهاز دخترشان سنجاق می کنند تا مبادا این تسلسل رنگ پایان گیرد. کمتر کسی جرات مقابله با این ناهنجاری اجتماعی را در خود می بیند تا قد علم کند و راهش را از این گردونه باطل جدا سازد.
    امروز طلاق در دید من مضموم نیست که نشان از قیامی همراه با سکوت دارد. فریادی که دردل تو بیصدا به آسمان رفت و اجازه ندادی تا طنین این درد تاریخی با تو همسفر شود. بدان که قیام و شورش در هر جامعه محصول بیداری و خودآگاهی است و در فرهنگ ما کمتر کسی جرات برخاستن دارد . تو خواستی و برخاستی و توانستی. سر بالا بگیر که آینده از آن دخترک زیبای توست که مادری آگاه به حقوق خود دارد.»


    و امروز  که شعر زیبای پریناز را بر صفحات رایانه ای دیدم، دردهای  زنان سرزمینم را که تاوان زنانگی شان را پس می دهند را حس کردم و در خود گریستم؛ دردهایی که ما مردان کمتر و گاه هیچوقت به آنها فکر نمی کنیم. 
    شعر پریناز خواندنی است. آن را بخوانید؛

    من زیرانداز آن غریبه بودم
    وقتی دلم او را طلبید , خشونت را نمی شناختم , طلاق را نمی خواستم , مفهوم نابرابری را نمی فهمیدم . فقط عشق را باورداشتم
    من او را می دیدم و او سکس را
    من دلش را می خواستم و او جسمم را
    او تمکین می خواست ومن رضایت او را
    آن غریبه، جسم مرا می دید و وروحم را له می کرد
    آن غریبه , پدرکودک من بود
    آن غریبه دل نداشت و دل دلدار را بزیرپا فکند
    عشق را نمی شناخت
    همسرم نبود , همبسترم بود ......
    او می اندیشید که تمکین من , حق اوست . روزی هرچند بار
    و روزها وسالها
    و وای برمن اگر ذره ایی ازاین " حق " ! ناحق می شد
    سفره ام خالی بود از :
    سر سوزنی عشق , تکه نانی مهربانی , بقدر ارزنی محبت
    به اندازه یک ماش سخن
    درخانه سفید ما بجای سفره, رختخواب پهن بود
    درآنجا دل من جوانه نزده پیر می شد
    و من دراین فکر که
    برسراین سفره تهی چه خواهیم خورد؟ غم ؟ درد؟
    به کودکمان چه خواهیم آموخت ؟ سکوت, نامهربانی ؟ و بازهم تمکین ؟
    ما با عشق از صفر شروع کردیم و یک روز بی عشق به صفر رسیدیم
    و آن روز
    من خواستم حال که همسر ندارم , همبستر نیز نداشته باشم
    خواستم حال که با هم نیستیم , درکنار هم نیز نباشیم
    خواستم بگویم نه
    خواستم زیرانداز آن غریبه نباشم
    خواستم دیگر از شبها نترسم
    .
    و سرانجام
    خواستنم را توانستم .
                                                   پریناز  نعیمی

     
    جمعه 11 شهریور ماه سال 1384
    جهان در سودای کمک به «نیواولئان»، امریکا در جدال با «کاترینا»
     ● شاید دوستان بر من خرده بگیرند که در این شرایط حساس در ایران، ما راHELP چه به «کاترینا» ؟ اما یک بار هم پوستین  سیاست را از تن در آوریم و لباس انسانی به تن کنیم.
    امروز ایمیلی از «انجمن توان بخشان امریکا» مبنی بر نیاز مبرم به متخصصین در رفع نیازهای معلولان در مناطق توفانزده دریافت کردم که در آن از ما خواسته شده بود که به یاری آوارگان بشتابیم و با هماهنگی این سازمان توان حضور در منطقه را داشته باشیم. از هفته پیش هشدارهایی مبنی بر توفانی سهمگین در رسانه ها پخش شده بود و ساحل نشینان بخش امریکایی خلیج مکزیک در تدارک مقابله با این حادثه طبیعی بودند که «هوریکن» می نامندش . ساکنان فلوریدا آن را خوب می شناسندش و هر بار آنرا با نام کاشف هر توفان نامی جداگانه می دهند تا قهر طبیعت با آدمی در خاطره ها ماندگار شود.  این بار «کاترینا» سه ایالت را در نوردید و مردمی رنگین پوست را با خود برد.
    در دشتهای میانه غربی [مید وست] امریکا هر رودی را دنبال کنی به نقطه ای مشترک میرسی و این رودهای آرام و کوچک که مناطق پست و حاصلخیز این سرزمین را سیراب میکنند، بر خود می بالند که راه «می سی سی پی» را پیش رو دارند و تا جایی پیش میروند این ابررود این سوی جهان راهشان را به خلیج مکزیک در نیواورلئان باز کند.
    در چند سفری به این منطقه داشته ام، زیبایی را با تمام وجود حس کردم؛ دشتهای سرسبز«ممفیس» و جنگلهای زیبای «آرکانزاس» و دریاچه های وسیع در میانه کوهستانهای نه چندان مرتفع «آلاباما» و در میان این همه زیبایی «می سی سی پی» ابررود افسانه ای، با پیچ و خمهای فراوانش همه را محو تمتشای خود می کند. رودی که گاه آنچنان پهن و گسترده است و عمیق و آرام که ساحل آنسوی آب براحتی دیده نمیشود و گاه در برخی از مناطقی آنچنان خروشان و متلاطم که باورش سخت می نماید. از این مناطق هر چه به سمت جنوب پیش میروی، قدرت این رود را بیشتر خواهی دید. تا به خلیج مکزیک و دلتای می سی سی پی میرسی و در کنار این همه زیبایی مرواریدی را در مرز میان آب و خشکی یافت خواهی کرد، زیباترین نقطه بر این جهان خاکی، نئو اورلئان؛ زیباییش وصف ناشدنی بود، یکی از تفریحگاههای منحصربفرد با مردمی صمیمی، با همان میهمان نوازی که خاصه ساحل نشینان است ... و هزاران هزار خوب دیگر...
    اما امروز نیواورلئان زیر هزاران هزار تن آب غرق است و با تخریب ۸۰ درصدی بسختی نفس می کشد؛ صدها هزار بی خانمان و بی سر پناه بر پشت بام خانه هایشان چشم به آسمان دوخته اند تا امدادگران از راه برسند و هزاران گمشده که یا زنده و یا مرده همراه با جریان آب از ایالتی به ایالت دیگر برده شده اند. باد پلها را ویران کرده است و جاده ها را مسدود. ساختمانها فروریخته اند و مراکز امدادرسانی شهری ۹۱۱ به کلی منهدم گشته اند. در همان لحظات اولیه شروع توفان ۴ پالایشگاه مهم در ایالت می سی سی پی دچار تخریب ۵۰ تا ۸۰ درصدی شد.
    کمبود سوخت در مناطق توفانزده تا به حال جان صدها نفر را گرفته است.
    ارتش و گارد ساحلی در حال امداد رسانی از راه هوا و دریا هستند و خوراک و مایحتاج آب گرفتگان را فراهم می آورند ولی امکانات ناکافی است؛ مردم گرسنه و مسلح همه جا را غارت کرده اند تا زنده بمانند.Catrina
     بیش ازدوازده  هزار نفر تا کنون با اتوبوس به سرپناهی اضطراری در یک استادیوم ورزشی در «هوستون تکزاس» فرستاده شده اند، که با نئواورلئان پانصد و پنجاه کیلومتر فاصله دارد.
    امدادگران در نیواورلئان اکنون برای تخلیه هزاران بی خانمان شده دیگری تلاش می کنند، که با درخواست دسترسی به غذا، آب و کمک های دیگر، در مرکز سابق اجتماعات شهر، و اطراف آن،که ساختمانی بزرگ و فاقد آب و برق و دستشوئی و توالت است، جمع شده اند. بعضی از افراد مُسن و بیمار، در سی و شش ساعت گذشته در این ساختمان جان سپرده اند، و اجساد آنها روی زمین مانده است، زیرا امکانات کمتر از آن است که مقامات بتوانند ماموران را به جمع آوری اجساد بفرستند.
    شهردار نیواورلئان در مصاحبه ای رادیوئی خواستار کمک های  فوری  برای استقرار  مجریان  قانون  و  تامین مایحتاج  عمومی  شد. بسیاری از  آسیب دیدگان میگویند  از روز دوشنبه که  طوفان دریائی کاترینا  بر  سر آنان فرود آمد    تا کنون  بدون غذا، دارو  و  آب آشامیدنی  بوده اند.
    در واشنگتن  رهبران  سیاهپوستان آنچه را که  کُندی و  کافی  نبودن  واکنش ها  توصیف  کردند مورد انتقادی  شدید  قرار دادهاند  و  گفته اند فقر،  و رنگ   پوست  نباید  سرنوشت آسیب دیدگان را  تعیین کند.
    و تمام دنیا چشم بر دهان «بوش» دوخته اند که لب تر کند تا کمکهای جهانی سرازیر شود اما هنوز او فکر می کند که شاید میتوان یک تنه با «کاترینا» دست و پنجه نرم کرد.
    به یاد قربانیان این حادثه باشیم که این ملت همواره اولین یاوران ملت ما در مقابله با حوادث طبیعی بوده اند.

    برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
    نام کاربری
     
    تعداد بازدیدکنندگان : 112716


    عناوین آخرین یادداشت ها